<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">
<channel>
<title>مینجیق</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com</link>
<description>یاشام اوچون گونده لیک سیاست</description>
<language>azb</language>
<generator>arzublog.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 19 Apr 2026 14:21:42 +0430</lastBuildDate>

					<item>
<title>تجربه ای از ارتباط با دیگران</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112378</link>
<description>من شخصا از داد و ستد و نشست و برخاست با افرادی که به بسیار نایس بودن شهره اند پرهیز کنم. تجربه ام به من می گوید این افراد به اندازه افراد بدنام -و شاید حتی بیشتر- در عمل دریده  از آب در می آیند. برای یک آدم خوب واقعی، خوبی کردن آن قدر طبیعی می نماید که در مورد خوب بودن خودش تبلیغات راه نمی اندازد. درنتیجه مردم هم صبح تا شب در مورد خوب بودن او صحبت نمی کنند. تجربه ام به من می گوید که اون افراد که خیلی در مورد نایس بودنشان صحبت می شود با وقاحت و دریدگی به آدم ضربه می زنند و بعد هم جنجال راه می اندازند که فلانی به من بدی کرد. دست پیش می گیرند که پس نیافتند. مریدانشان هم می ریزند و فرد بیچاره ای که گول خورده و خیال کرده این یارو واقعا «نایس» هست  را می کوبند. من خودم از این افراد دوری می کنم وقتی هم دیدم مریدانش سر یکی ریخته اند و او را به خاطر بدی کردن به آن فرد نایس می کوبند احتمال قوی می دهم که فرد بیگناه هست.درمقابل در کشور ما وقتی گفته می شود   چون فلانی «بداخلاق» هست از او دوری کنید، معمولا معنایش آن هست که آن فرد شخصی دقیق و منضبط و با پرنسیب هست که در کثافتکاری ها شریک نمی شود و بر آن چشم هم نمی بندد. تجربه ام نشان می دهد اتفاقا من با این قبیل «بداخلاق ها» راحت تر همکاری خواهم کرد تا با آن «نایس ها».در فرهنگ ما بداخلاق واقعی را بداخلاق نمی گویند. «دیوونه ای که تعادل ندارد» می نامند. از اینها هم باید پرهیز کرد.به دانشجویان تحصیلات تکمیلی توصیه می کنم در انتخاب استاد راهنما هم به این نکته توجه داشته باشند.اگر توجه نکنند تاوان سنگینی خواهند داد. در این مقطع آسیب پذیری بسیار بالاست</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:10:35 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112378</guid>
</item>
<item>
<title>دوست نگه داشتن</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112377</link>
<description>در فرهنگ های مختلف از جمله فرهنگ ایرانی، نگه داشتن دوست برای دهه های متوالی یک ارزش محسوب می شه. یکی از دلایلی که ممکنه دوستی ها را به هم بزنه اختلافات مالی است. درنتیجه افراد با درایت، حواسشان هست که در مسایل مالی مرزها را چنان بذارند که بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد که دوستی ها را زایل کنه. در جمع وجور کردن وسایلشان در خانه (به خصوص  در جمع و جور کردن اشیا ذی قیمت مثل مدارک، پول نقد، سکه  طلا جواهرات عتیقجات و بلورجات مارکدار و.....) در حضور دوستانشان ونیز در حضور کارگرانشان  دقت مضاعف می کنند نه فقط برای حفظ اونها بلکه از ترس این که مبادا این چیزها در اثر بی دقتی و بی نظمی خودشان ازبین بره و یا گم بشه، ولی به اشتباه مظنون بشوند که دوستانشان یا کارگرانشان آنها را کش رفته اند یا خراب کرده اند. ارزش اون دوستی و حسن ظن  و اعتماد را حتی بالاتر از ارزش اون اشیا می دونند. افراد بادرایت  در هنگام معامله با دوستانشان یا رد و بدل پول خیلی دقت می کنند که مبادا به دلیل روشن نبودن مفاد قرارداد و حد و حدود اختلافی  در آینده پیش بیاید. افراد بی درایت و  جاهل-مسلک در ابتدای کار شعار می دهند که من به دوستم از خودم بیشتر اعتماد دارم و  در مقابل ارزش دوستی مان یک دنیا مادیات ارزش نداره. درنتیجه همه قراردادهاو توافق های مالی و معاملاتی شان  روی هوا پیش می ره. بعدش هم همیشه دعوا پیش می آد. همونی که دیروز گوش فلک را در مورد ارزش دوستی شان  و این که  چون حرف دوستشان برایشان حجت نیاز ندارند باهم قرارداد بنویسند  کر می کرد امروز عربده می زند که آن نارفیق از صداقت و اعتماد من سواستفاده کرد و سر من کلاه گذاشت! اگر دقیق بشوید می بینید در نیمی از موارد حق هم نداره! انتظارات بیهوده ای داشته که چون برآورده نشده داره به دوست قدیمش اتهام می زنه.تجربه شخصی ام را بیان می کنم: وقتی به یکی پول قرض دادید حتما رسید بگیرید. نه به خاطر این که دوستتان کسی هست که احتمال می دهید پولتان را پس نخواهد داد. اگر کوچکترین احتمالی می دهید که چنین می کند یا به او پول قرض ندهید یا پول را به عنوان صدقه ای که قرار نیست- علی رغم قول دادن شفاهی او- برگردد  به او بدهید و انتظار بازگشت پول را هم نداشته باشید. اگر برگرداند چه بهتر. (معمولا این قبیل افراد وقتی پول را می گردانند که چند روز بعد بیشتر قرض بخواهند. برای بار دوم یا قرض ندهید و یا باز انتظار بازگرداندن نداشته باشید تا خیال خودتان راحت باشد.) اما اگر قرض را به فرد معتمد می دهید و انتظار هم دارید که مطابق توافق تان آن را باز گرداند حتما رسید  امضا شده با مبلغ دقیق و شرط روشن بازگرداندن بخواهید. در دونسخه: یکی برای شما، یکی برای او. این رسید به خاطر عدم اعتماد شما به آن دوست نیست. به خاطر غیرقابل اعتماد بودن حافظه خود آدم هست. باز تجربه من می گوید که حافظه خود آدم بعد از قرض دادن پول می تواند شیطنت ها با روان آدم بکند. آن رسید برای حفظ دوستی ها و اعتماد ها و بستن راه سوظن در ذهن خود آدم هست.دوم هم این که کار را -به خصوص کار تخصصی را- باید به کاردان سپرد. فرد بی درایت کار تخصصی را به دوست غیر متخصص می سپارد بعد که به نتیجه مطلوب نمی رسد به دوستی شان خلل وارد می شود.آن چه که گفتم برای یک زندگی معمولی است. افراد متمول که مایلند بروبیایی داشته باشند در زمینه حفظ دوستی ها باید درایت صد چندان نشان دهند. ظاهر شدن افراد جدید  ناباب در قالب دوست می تواند دوستی های قدیم را از هم بگسلد. وقتی بروبیا زیاد می شود افراد دو-به-زن وارد می شوند. افراد شیاد هم وارد می شوند. خیلی درایت می خواهد که با وجود بروبیا شخص بتواند دوستی های قدیم را حفظ کند.شاید یک عده بگویند با وجود این همه دوستان جدید چه حاجت به دوستان قدیم؟! باز هم در این مورد صحبت خواهم کرد.</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 15:50:46 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112377</guid>
</item>
<item>
<title> زنان  قدرتمند  تاریخ ایران</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112376</link>
<description>تصویری که پهلوی داده این هست که از بعد از اسلام زنان ایرانی در بند بودند تا این که رضا شاه آمد و آنها را نجات داد. اندکی بیشتر تاریخ بدانید می فهمید که این تصویر چه قدر نادرست هست. تاریخ دانستن هم شاید چندان لازم نباشد. این همه آب-انبار و سقاخانه و پل و بازار و ...در گوشه وکنار کشور هستند که موقوفه بهمان خاتون و فلان بیگم و فلان بی بی هستند. زنانی که آن قدر در بند بودند چه طور این همه قدرت داشته اند که چیزی بنا نهند که نامشان در تاریخ بماند؟!.  در مورد مهریه های زمان قاجار و زمان رضا شاه تحقیق زیاد شده. مهریه های متمولین در دوره قاجار اغلب از جنس ابزار تولید مانند چشمه یا مزرعه بوده اند که خود درآمد زایی داشتند. مهریه های زمان رضا شاه از جنس طلا بودند که چنین ویژگی ای نداشتند. طبعا زنان طبقات متمول قبل از پهلوی ابزار قدرت بیشتری داشتند.در تصویری که پهلوی ارائه می دهد بعد از رضا شاه، یک موهبت بسیار بزرگ  از جانب   محمد رضا شاه به زنان ایرانی داده شد و آن این بود که در مراسم تاجگذاری اش فرح جلوی او زانو زد و اعلی حضرت تاج بر سر او نهاد. در دستگاه تبلیغاتی پهلوی منت زیادی برسر تمام زنان ایرانی برای گذاشتن تاج برسر یک زن که برای شاه پسر زاییده و سپس در مقابلش زانو زده، گذاشته می شود. دیگه انگار که موهبت  از این بالاتر نباید حتی در خیال بگنجد! حتی در جنبش زن زندگی آزادی هم گفتند که« آی بدبخت ها! دهه ها پیش اعلی حضرت برسر یک زن تاج گذاشت. شما بدبخت ها نفهمیدید و بعد از دهه ها تازه تازه یک چیز خیلی پایین تر می خواهید.» البته که از دید فمینیستی این نگرش خیلی ایراد دارد. جوابش را هم صاحبنظران متعددی داده اند. اما از دید تاریخی ندیده ام که نقد زیادی به آن شده باشد. واقعیت این هست نایب السلطنه بودن ملکه از اول تاریخ ایران مرسوم بوده. اختصاص به ایران هم نداشته و در اغلب کشورها -حتی در کشورهایی که به مردسالاری سفت و سخت مشهورند- رواج داشته. شاید دوره رضا شاه پهلوی -پدر محمد رضا شاه جزو نادر دوران تاریخ ایران  بوده که ملکه در آن جز فرزندآوری هیچ نقشی نداشته و کاملا در برابر شوی تاجدار خودکامه اش بی اراده بوده. احتمالا محمدرضا شاه فقط پدرش را دیده و خیال کرده کشف عجیبی کرده که  می توان از این قبیل مسئولیت ها به یک زن سپرد. البته در مصاحبه اش با باربارا والترز هم  پیداست که بعدا از این تصمیمش پشیمان شده بوده. واقعیت این هست که چه در دوران باستان، چه در دوران ساسانی فرمانروایان زن متعددی بوده اند. یکی از ملکه های ساسانی (پوراندخت) جزو بهترین و شایسته ترین فرمانروایان کل تاریخ ایران بوده. برعکس روایت بخش اسلام ستیز  پان-ایرانیست ها، بعد از ورود اسلام این نوع قدرت و حشمت زنان فرمانروا افول نکرده. در سریال ابن سینا حتما دیده اید که ملکه آل بویه که نایب السلطنه بود چه قدرت و چه حکمتی داشت. دوران خوش ابن سینا در سایه او بود. برعکس روایت بخش اسلامی پان ایرانیست ها، بعد از شروع حکومت های ایلی ترک تبار، حشمت زنان فرمانروا نه تنها کاهش نیافت بلکه چندین برابر بیشتر شد. در جوامع ایلی، زنان با جربزه -البته با فداکاری و زحمت چند برابر همتایان مرد- می توانند سری بین سرها بلند کنند. در طول مدت حدود هزار ساله فرمانروایان ترک-تبارایران، ملکه ها و خاتون های بسیاری با قدرت فرمان رانده اند که اسمشان در تاریخ مانده. ۵-۶ تا تنها «ترکان خاتون» بسیار متنفذ در ایران داریم. در زمان قاجار، بین «اپوزیسیون» هم رهبران زن نام-آور در بین اقوام مختلف ایران داریم.می دانید فرق شهبانو فرح با زنان قدرتمند قبلی چه بود؟ فرقش این بود که آنها در محیط طبیعی ایل و یا در شبستان پادشاه و حاکم با رقابت با دیگران یا تحت تعلیم مادران آرام آرام رشد می کردند و پخته می شدند. تنها وقتی  جربزه نشان می دادند به آن سطح از قدرت می رسیدند. در مورد شهبانو فرح تاج برسرگذاشته شد بدون که این پخته شود و جربزه نشان دهد. در نتیجه وقتی جنبه نمایشی وویترینی نایب السلطنه از بین رفت و یک بحران واقعی در کشور و در دربار رخ داد شهبانو فرح نتوانست توانمندی لازم برای جمع وجور کردن اوضاع را از خود نشان دهد. از سال ۵۶ که شاه مریض شد و نتوانست با قدرت عمل کند تا به امروز، فرح  کدام بحران را توانسته مدیریت کند؟! منشا کدام اثر بوده؟ قبلش شاه اوضاع را راست وریست میکرد و فرح لبخند ملیح می زد! بعدش که اوضاع قاراشمیش شد فرح نتوانست افسار امور را به دست گیرد و کاری جدی کند. این در حالی بود که زنان قدیم که در موقعیت مشابه قرار می گرفتند بحران ها را به درایت مدیریت می کردند. این یکی از ده ها ایراد مدیریت پهلوی بود که حتی به نایب السلطنه هم فضای رشد واقعی نمی دهد. نتیجه مدیریت از جنس «همه آوازه ها از شه بود» همین می شود. وقتی شه مریض می شود یکی پیدا نمی شود که اوضاع را جمع کند! در بحران های قبلی دوران پهلوی نسل قدیم  تر مثل فروغی و قوام و اسدالله علم و.....- که با فرهنگ دوران پیش از پهلوی رشد کرده بودند- اوضاع قاراشمیش را  جمع کرده بودند. امادر ۵۷ نسل این قدیمی ها ور افتاده بود و نسل جدیدتر سیستم در بهترین وضعیت کالای ویترینی بودند که  با یک هارت و پورت در هم می شکستند.باز هم در مورد مدیریت بحران توسط زنان قدرتمند خواهم نوشت.-----------از زمان سلجوقی  تا زمان پهلوی، پشتوانه قدرت و فرمانروایی، مناسبات ایلی بوده. اگرهم زنی قدرت می گرفته به پشتوانه چنین قدرت ایلی بوده است. به دست آوردن چنین پشتوانه ای ابدا ساده نبوده. همان طور که در سریال ارطغرل هم به خوبی به تصویر کشیده شده. در یک ایل تعداد زیادی افرادی بودند که کله شان باد داشت و زودهم با هم به اختلاف می خوردند و احیانا روی هم شمشیرمی کشیدند. از بیرون از قبیله، یک عده انگولک می کردند.  از داخل خود قبیله، یک عده فتنه گر و خائن پیدا می شد. حالا تصور کنید که در این میان یک زن چه قدر باید جربزه نشان می داد که اولا این ایل را دور هم متحد نگه دارد  و مجاب سازد که قدرت ایل پشتش بایستد.رضا شاه  پشتوانه ایلی نداشت.  در طول دوران پهلوی سعی کردند که قدرت های ایلی را ازبین ببرند. فرح هم پشتوانه ایلی به آن شکل نداشت. در تصویری که به بیرون مخابره می شد ومی شود تنها منبع قدرت او، لطف و مرحمت شخص محمد رضا شاه بود وبس. از قرار معلوم یک روز شاه بلند شد و دید غربی ها دارند از حقوق زن حرف می زنند. خواست روی آنها را کم کند پس زنش را نایب السلطنه اعلام کرد. خواست بگه من از شما بالاترم. اصلا بحث نشد که اگر شاه نباشد و فرح بخواهد امور را به دست بگیرد به پشتوانه کدام قدرت قرار هست اوضاع را سامان دهد؟ نه برای این کار تربیت شد و نه تهمیدی اندیشیده شد.فرح با مرد بسیار مسن تر از خود ازدواج کرده بود. چهار بچه  خود داشت و یک دختر ناتنی.  تا بچه هایش کم سال بودند همسرش از دنیا رفت و بیوه شد. از این جهت بسیار شبیه چند صد هزار  زن ایرانی همنسل خود بود. منتهی اغلب زنان همنسل او بسیار بهتر از او، امورات خانواده چند نفره خود را پس از فوت همسر سامان می دهند. بین فرزندان اتحاد برقرار می کنند.  اون طوری که ارث محمدرضا پدررا تقسیم کردند همون اول دادگاه و دادگاه کشی شروع شد. دختر ناتنی فرح شکایت به دادگاه در اروپا برده بود که من می خواهم به قانون اسلام نصف برادرهایم ارث ببرم چرا کمتر ارث برده ام؟یعنی دختر این خاندان که ادعا می شود  بند اسارت را از پای زن ایرانی پاره کرد آرزو و خواستش این بوده که به همان قانون ارث اسلام در ۱۴۰۰ پیش سهم بگیرد! بعدش هم که دو تا بچه های تنی اش در غربت خودکشی کردند. مادر متعارف ایرانی با شنیدن صدای فرزندش می فهمد که او افسرده هست یا نه. اگر بفهمد افسرده هست خودش را می رساند آن قدر برایش آبگوشت بار می گذارد و لقمه با آبگوشت  می گیرد تا حالش خوب شود. جفت بچه های او در تنهایی و بیکسی و غربت (منظورم به دور از گرمای مادراست نه در خارج از ایران) از افسردگی جان باختند. البته فرح کاسه و کوزه ها را بر سر انقلابیون سال ۵۷ شکست و آنها را مقصر درخودکشی بچه هایش در چند دهه پس از ۵۷ دانست. الان هم یک دخترش بدجوری مریض هست. بازهم فرح پیشش نیست. به جایش دارد با پرچم اسرائیل عکس می گیرد. طرفدارانش به او می گویند «مادر ایران زمین». برای بچه های خودش چه مادری کرده که برای ایران چه مادری ای بکند؟!اگر زنان قدرتمند قرون گذشته یک ایل را می توانستند متحد و قدرتمند سازند  شهبانو فرح به اندازه یک زن متعارف ایرانی همنسل خود- اعم بر فقیر و غنی- از عهده همان خانواده چند نفره خود هم برنیامده. در مورد رفتاری که با شبکه دوستانش داشته نمره حتی پایین تری می گیرد. در نوشته بعدی ام به این موضوع می پردازم. چرا؟! برای این که برای حل مشکلات ایران دل و امید واهی به عصای جادویی این خاندان نبندیم. این خاندان از عهده کارهای متداول خودشان هم  -قدر یک خانواده معمولی- بر نمی آیند چه برسد که بخواهند .....</description>
<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 16:22:11 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112376</guid>
</item>
<item>
<title>هنرپروری</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112375</link>
<description>ایرانیان هویت خود را در قرن ۲۱ چگونه تعریف می کنند؟در ده سال اخیر تا شروع این جنگ لعنتی بخشی از ایرانیان هویت خود را با شعار «مرگ بر چند تا کشور» تعریف می کردند. حدود ۲۰-۳۰ درصد هم گفتمان باستانگرایی ایرانی  را -که صد سال پیش با تقلید از نازی های آلمان و فاشیست های ایتالیا پرورانده  شده بود- به طرز نازل تر و عوامانه تری بازتولید کرده بودند و هویت خود را با «آریاییِ سرورِ عرب» تعریف می کردند. با همین خیالات به زعم خود خوش بودند ولی ناخوشی شان وقتی معلوم می شد که کسی آن تصویر را با استدلال  یابا نشان دادن چند عکس از زرق و برق کشورهای عربی، به چالش می کشید! شروع می کردند به پرخاش! اگر بنیه هویتی شان محکم بود این طور بر نمی آشفتند. (مثلا خود من در تعریف هویت شخصی ام،پژوهشگر فیزیک بودن را خیلی مهم و برجسته می دانم. نوچه های پیشکسوتان رنگارنگ جامعه فیزیک ایران  -که در هر چه با هم مخالف باشند  و هر چه قدر هم به خون هم تشنه باشند در حمله به این جانب متحدند- تا توانستند خواستند این عنصر هویتی را زیر سئوال ببرند یا تحقیر کنند. اثری بر من نداشت، چون آن جنبه هویتی ام پایه قوی دارد.)  از این دو اقلیت که بگذریم به اکثریت مردم ایران می رسیم که شعارشان «برای یک زندگی معمولی» است. هویت خود را مردمی «مثل همه مردم دنیا» که دنبال رفاه هستند تعریف می کنند.بعد از این جنگ همه این هویت ها نیاز به باز تعریف خواهند داشت. اولا گروه اول که خود را پیروز نبرد می دانند و جشن می گیرند. واقعا هم این جنگ نشان داد برعکس ادعاهایی که مثلا ایران اینترنشنال مطرح می سازند (و عمده مردم دنیا هم باور می کنند) آمریکا و اسرائیل چندان هم فعال ما یشا نیستند. شاخشان را این جنگ شکست (به قیمت ضربه ها به ملت ایران و اقتصاد و زیر ساخت های ما). گروه دوم که اغلب پادشاهی خواه هستند، اگر اندکی چشمانشان را باز کنند (که اغلب نمی کنند) می بینند که دل به سراب بسته بودند! و اما گروه سوم که پرجمعیت ترین و درنتیجه به لحاظ اجتماعی مهمترینند. بعد از این همه ویرانی و نتایج مخرب جنگ روی اقتصاد، داشتن رفاه و «یک زندگی معمولی»، سخت تروسخت تر خواهد شد. سخت ترشدن زندگی معمولی برای این بخش از جامعه سرخوردگی به بار خواهد آورد.در این برهه، نیاز بر آن هست که هویت ایران و ایرانی بازتعریف شود. به نظرم بهترین و خوش آینده ترین و پربازده ترین وکم هزینه ترین راه، بازگشت به مفهوم ایران به عنوان یکی از قطب های علم، فرهنگ هنرو ادب هست. همچنان که قرون متمادی پیش از مدرنیته، یعنی از زمان آل بویه  و غزنویان(زمان ابن سینا) تا زمان صفوی (زمان شیخ بهایی)، چنین بوده. ما اکنون پتانسیل انسانی تبدیل به قطب علم و فرهنگ و ادب و هنر شدن داریم. با چنین هویت درخشان و زیبایی، دیگر  نه جایی برای سرخوردگی باقی می ماند نه نیازی به خط و نشان کشیدن به دنیا برای مطرح شدن به قیمت زجر وفقر بیشتر و نه نیازی به غلطیدن در توهمات خود برتربینانه نژادی و نتایج ویرانگر ناشی از آن.در زمینه علم و ادبیات راه روشن هست. تمام کوشش خود را بدون خطر غلطیدن به سوی بیراهه ها به کار خواهیم برد. در زمینه هنر و آیین های فرهنگی، علی رغم استعداد های  سرشار هنری و آیین های فرهنگی قوی  در این سرزمین، من نگرانم. در راه مدیریت هنری، ایران اینترنشنال و نظایر آن می توانند دامی بگسترانند که ملت را به بیراهه کشاند. خوشبختانه خاندان پهلوی در زمینه  علمی و یا در زمینه ادبیات مدعی نبودند. اما فرح پهلوی بدجوری ادعای هنرپروری دارد. می ترسم آن بیراهه را دوباره بخواهند بپیمایند برای همین چند مطلب در زمینه نقد مدیریت هنری  وفرهنگی دوران فرح پهلوی منتشر می کنم.---------در مورد هنرپروری فرح در زمان ملکه بودنش زیاد گفته اند. اما تا جایی که من می بینم در این ۴۸ سال که در پاریس زیسته به اندازه یک زن پاریسی متوسط  هم هنرپروری نکرده!  شما زندگی نامه های هنرمندان و نویسندگان مختلف را که از قرن ۱۹ تا کنون در پاریس زندگی کرده اند بخوانید می بینید که جا به جا نوشته اند که  به فلان مشکل برخورده اند اما  فلان زن میانسال  صاحبخانه   یا همسایه ، خود را به آب و آتش زده که مشکل آن هنرمند یا ادیب خارجی اما مستعد را حل کند. فرح مشکل کدام هنرمند و ادیب را در این ۴۸ سال حل کرده؟! اگر حل می کرد ایران اینترنشنال و دیگر رسانه هایشان  در بوق و کرنا می کردند. البته فرح همواره با هنرمندانی که مشکلات خود را حل کرده اند و دیگر مشکلی ندارند عکس می گیرد که نشان دهد چه قدر هنرپرور است! نگویید که او  دیگرملکه نیست و درنتیجه امکاناتی ندارد که دست کسی را بگیرد. مگر رضا براهنی در خارج چه امکاناتی داشت؟!  در خاطرات نویسندگان مختلف خوانده ایم که وقتی به سختی افتادند رضا براهنی و یارانش کمک کردند که از سختی بیرون آیند. زمانی که فرح، ملکه بود امکانات مالی بی حساب کتاب زیر دستش بود، چند مشاور خوب هنرشناس هم داشت که هرزحمتی می کشیدند به اسم فرح نوشته می شد.  اگر او خود مایه ای داشت در این ۴۸ سال هم نشان می داد.عباس میلانی مدام فرح را با زنان ج ا مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که خیلی سطح بالاتر است. من دلیلی نمی بینم با آنان مقایسه کنم. من با زنان ومردانی که مدیریت گالری های هنری ایران را برعهده دارند مقایسه می کنم و می بینم فرح در امر هنرپروری از خیلی از آنها ضعیف تر هست.  در ترکیه گالری داری از شغل های استاندارد فرزندان دختر اشراف سابق زمان عثمانی است. از یک سو به اندازه کافی کلاس بالا محسوب می شود که در«شأن» چنین خانواده ای باشد و ازسوی دیگر فرصتی به آنها می دهد که شبکه ای از افراد مهم را از سیاستمداران گرفته تا نویسندگان تا سلبریتی ها تا دانشمندان گرد هم آورد و آن شکوه سابق را در دنیای جدید حفظ کند. من آشنایی داشتم که از نوادگان یکی از سرداران و خانواده های سرمایه دار زمان عثمانی بود. مادر او گالری داشت. از طریق آن گالری اکثر افراد مشهور ترکیه را می شناخت. همان طوری که می دانید شبکه داشتن-آن هم شبکه ای از چنین افراد متنفذ- یعنی پتانسیل قدرت. پتانسیل قدرتی که می توان هر لحظه آن را نقد کرد (منظورم از نقد اینجا انتقاد نیست. منظورم این هست که هر لحظه می توان قدرت بالقوه را به قدرت بالفعل تبدیل کرد.) فرح دوستان قدیمی خود را هم نتوانسته نگاه دارد. هر بانوی بالای ۴۰ سالی در فرهنگ ما بر خود می بالد فلان تعداد دوست دارد که دوستی شان قدمت بالای ۳۰ سال دارند. فرح حتی چنین شبکه ای را هم که اغلب بانوان معمولی هم دارند ندارد. سر دعواهای مالی به اکثر دوستان قدیمی اش تهمت زده و آنها را تارانده. چه برسد که توانسته باشد از این نوع شبکه ها برای خود بسازد..-------------ما پس از اتمام این جنگ لعنتی  باید  به سمت آن برویم که هویت ایران با علم و هنر و ادبش تعریف شود نه با «مرگ بر...». اما این هدف با روش فرح  پهلوی محقق نمی شود. روش او یک بار آزموده شد و دیدیم که احساسات منفی بخش عمده ای از ملت -از جمله خود هنرمندان- را برانگیخت و در نهایت به واکنش های ویرانگر منجر شد. شیوه مدیریت هنری آن روزگار ایرادات جدی داشت از جمله این که:１)	برای شکوفایی هنری، بیش از هر چیز دیگر،  آزادی  فرهنگی و اجتماعی لازم هست. بسیاری خیلی از هنرمندان سرچشمه هنر خود را زبان مادری و آیینها و سنن آبا و اجدادی خود می دانند. انکار هویت های چندین گانه زبانی و قومی و..... بسیاری از این استعدادها را در زمان پهلوی می کشت. بسیاری از هنرمندان آن دوران چپگرا بودند و الهام هنری خود را از چشمه می گرفتند. خوشبختانه شخص فرح در زمان دانشجویی اش با چپگراها چرخیده بود و شخص او سختگیری ای در این زمینه نمی کرد اما کارهای ساواک باعث سرکوب این گونه استعداد های هنری می شد.２)	در زمینه هنری و علمی و ادبی و...... ریختن پول بی حساب و کتاب نه تنها باعث شکوفایی نمی شود بلکه باعث رشد فساد می گردد وهمین فساد  نهال های روییده را خشک می کند. حمایت مالی از هنرمندان خوب هست اما نه به صورت ملوکانه و به صورت دور زدن نهاد های حسابرسی مالی.３)	مدیریت هنری (و سایر مدیریت ها) باید بر اساس شایسته سالاری باشد. نه بر اساس نزدیکی به مرکز قدرت. شایستگی افراد در مسئولیت های رده پایین تر و با طی کردن پله پله راه ترقی اداری روشن می شود نه یکباره با لطف نظر راس قدرت!４)	در کارهای مختلف باید سهم هر کس در پبشبرد کار به رسمیت شناخته شود. در دوران پهلوی  دوم هر کار هنری که انجام می گرفت به حساب فرح می نوشتند. چرا؟! چون برای شاه پسر زاییده بود!! معلومه که این رویکرد هنرمندان واقعی و مدیران هنری زحمت کش را ناراضی می کرد.５)	هر چند فرح خود شخصی بسیار مبادی آداب بود وهست به گونه ای که کسانی که با شخص او در ارتباط بودند (البته تا جایی که او را به چالش نمی کشیدند) کوچکترین حس تبختر یا  امر وفرمایش نمی کردند اما کارگزارانش لزوما چنین نبودند.کارگزاران وی با تحکم با هنرمندانی که قرار بود در برنامه هایی مثل جشن هنر شیراز شرکت کنند رفتار می کردند. بدرفتاری آنها و سپس خوشرفتاری شخص ملکه، یادآور  سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» بود که فرح نتوانست آن را مدیریت کند. سیستم «پلیس خوب، پلیس بد» برای بازجویی از مجرم هست نه حمایت از هنرمند. طبیعی بود که این سیستم دل هنرمندان را بیازارد.６)	همین فرح که این قدر آداب-دان بود وهست در مستند «من و ملکه» تا می فهمد که کارگردان (ناهید سروستانی) تمایلات چپ داشته تبدیل به یک بازجو-خبرنگار تمام عیار می شود. در نتیجه آن شبهه «پلیس خوب، پلیس بد» چندان هم بی اساس نیست.７)	در مورد آزادی باز هم تاکید می کنم. یکی از مهمترین آزادی ها، به خصوص وقتی که مسئله هنرپروری می رسیم آزادی مذهب هست. از یک سو، خود مذهب می تواند برای بسیاری از هنرمندان منشا الهام و انگیزه آفرینش هنری باشد. از سوی دیگر تعصب مذهبی و خشک اندیشی مذهبی می تواند برای هنر بسیار مضر باشد. انصافا به مدیریت هنری فرح از این جهت نمی توان ایراد زیادی گرفت. مدیریتی که با کنار زدن ومبارزه با آن جایگزین شد و تا به امروز هم ادامه دارد، از این جهت بسیار مورد نقد هست. منتهی این آشی که پادشاهی خواهان امروز با برداشتن  علم ضدیت با دین به خصوص دین اسلام دارند می پزند اگر از این جهت مخرب تر از مدیریت فعلی نباشد بهتر نخواهد بود.چه خوشمان بیاید چه نیاید، بسیاری از هنرمندان مذهبی هستند و مذهب هنرهای بسیاری را در طول قرن ها پرورانده ومی پروراند. شما به حرم امام رضا بروید انواع واقسام هنرهای ایرانی در طی قرون را در حد اعلی به یکجا می بینید.  این همه مذهب ستیزی و اسلام ستیزی با این گونه میراث  های هنری عظیم چه می خواهد بکند؟ در گروه های عرفانی گوناگون هم پتانسیل هنری بالایی هست. آزادی مذهبی کلید شکوفایی هنری است.بدی های فرح را به عنوان مدیر هنری گفتم. اما باید از خوبی هایش هم بگویم. نه فقط برای رعایت انصاف بلکه برای این که بفهمیم علی رغم همه این کاستی ها باز چگونه می توانند این تصویر بانوی فرشته گونه هنرپرور را به خلایق بفروشند. فرح دو تا امتیاز داشت: یکی همین آداب دانی او ودیگر خوش پوشی و برازندگی و راست-قامتی (به قول خارج پاسچر بی نقص او) در زمان ملکگی اش. اگر دقت کرده باشید پادشاهی خواهان در دفاع از عملکرد پهلوی جز این موضوع چیز دیگری در چنته ندارند و خیلی هم روی آن مانور می دهند. کسی که مدیریت هنری در رده های بالا را برعهده می گیرد باید این دو ویژگی را دارا باشد. این دو ویژگی برای مدیریت هنری در رده های بالا، لازم هست ولی کافی نیست! البته برای یافتن کسانی که این ویژگی را دارند لزومی به تشکیلات عریض و طویل و پرخرج و فسادخیزی مانند دربار نیست! حتما در فامیل دیده اید که برخی هر لباسی بپوشند طوری می ایستند که خیلی برازنده دیده می شود. اینها استعدادش را دارند. با اندکی آموزش (که برای کسانی که در صنعت مد و زیبایی هستند آموزش های استانداردی هستند) می توانند به آن دو ویژگی که گفتم آراسته شوند. برای داشتن مدیران هنری برازنده لازم نیست فرح و شازده اش را روی سر بذاریم یا حسرت گذشته ای را بخوریم که چندان هم حسرت برانگیز نبود!------در روستاها و شهرهای کوچک طبیعی هست که افراد همدیگر را بشناسند. اما با این که تبریز شهر کوچکی نیست، به نظر می رسه که در هر نسل آن «همه»، «همه» را می شناسند!  گفته می شه همه با همه یا همدرسه بوده اند یا همدانشکده ای یا فامیل یا دست کم در یکی ازکلاس های فوق برنامه  همدیگر را شناخته اند. البته که با توجه به انبوه جمعیت این امکان پذیر نیست. درست تر هست که بگوییم که طیف های مختلفی در آن هستند که علایق و سبک زندگی مشترک دارند. چون مراکزی که به این علایق و سبک زندگی مشترک خدمات می دهند در شهر محدود هستند این طیف همدیگر را در آنها می بینند و از این طریق همدیگر رت می شناسند. بقیه را لزوما نمی شناسند. ما فکر می کردیم این موضوع اختصاص به تبریز دارد اما گویا در ابرشهری مثل لندن هم منوال بر همین هست. من این را ازخواندن رمان های رولینگ (همان نویسنده هری پاتر)برای بزرگسالان  فهمیدم.تبلیغات چی های فرح پهلوی چنان جلوه داده اند که هر کسی که در دوره او کار هنری و فرهنگی در خور توجه کرده به نوعی تربیت شده شهبانو بوده است. یک کم که دقت کردم متوجه شدم که این ارتباط با فرح خیلی فراتر از این نمی رود که این طیف «همه همدیگر» را می شناختند. چون فرح مدرسه ژاندارک رفته بود با واسطه و بی واسطه آنها را می شناخت و انها هم فرح را می شناختند. بعد از انقلاب، فرح نتوانست آنها را دور خود جمع نگه دارد. یا به دلایل مالی با آنها دعوایش شد یا آنها ترجیح دادند که فاصله را حفظ کنند. امروزه در دستگاه تبلیغات پهلوی، کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... را نمی بینیم. رئیس ساواک (پرویز ثابتی) را از لپ لپ در آورده اند و در چشم ما می کنند. کسی برای انتساب خود به پهلوی نمی گوید من یک کانونی (عضو کانون پرورش فکری کودک) هستم بلکه می گویند من یک ساواکی ام. اگر چهره تبلیغاتی آنها، به جای پرویز ثابتی، امثال کامران دیبا و لیلی امیرارجمند و..... بودند که  امثال من این قدر علیه آنها موضع منفی نداشتیم. اما واقعیت این هست که لیاقت نگاه داشتن آن طیف که ما می پسندیم نداشتند. نشان دادند که لیاقتشان همان پرویز ثابتی است.  جالب آن که حلقه هنری که به فرح پهلوی منسوب می شد بعد از پاشیدن حکومت پهلوی و مهاجرت به خارج باز به دلیل استعداد و تلاش خود همان طور درخشیدند و در خارج هم منشا اثر شدند. اما از فرح بعد از انقلاب نه هنری دیدیم و نه هنرپروری ای! پس فرح به آنها نیاز داشت  و از آنها بهره برد نه برعکس. این که در دوره پهلوی نام آنها ذیل نام فرح می آمد دلیل بر ضعف و ایراد مدیریت هنری فرح پهلوی بود نه دلیل برقوتش. آنها هنری در چنته داشتند که می خواستند برای وطن در طبق اخلاص بگذارند. چون سیستم مستقل از فرد نبود در ذیل یک سیستم فرد-محور با محوریت فرح جلوه می کرد. اگر سیستم پیشرفته تری که حول فرد نمی چرخید موجود بود مستقل از فرح چه بسا منشا خدمات بیشتر می شدند. اگر چنین می بود چه بسا بعد از انقلاب مجبور نمی شدند که به دلیل انتساب به آن نام از ایران بروند. در مجموع اگر مدیریت هنری در دوره شاه آن همه فرد-محور با محوریت درباریان نبود آن همه واکنش منفی و هنرستیزانه در پی نمی داشت و هنر ضربه نمی خورد.جشن های هنر شیراز و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی رویداد ها ی مهم فرهنگی دوره پهلوی دوم بودند که انتقادهای بسیاری را برانگیختند. پهلوی پرستان این روزها منتقدان را افراد خشک مغز چپ یا مذهبی معرفی می کنند که یا به خاطر خشک مغزی مذهبی با هنرو تاریخ قبل از اسلام ضدیت دارند یا آن قدر کمونیسم مغزشان را کوچک کرده که گمان می کنند  راه محرومیت زدایی پخش پول بین فقرا ست. گوش خود را بر نقدها می بندند و دهان خود را باز می کنند و منتقدان را با این دو برداشت تحقیر می کنند. در انتها هم آهی می کشند و می گویند «اعلیحضرتین ما چه مردم نفهم وبیشعور و ضد فرهنگ و تاریخی را می خواستند «‌آدم کنند» اما آنها لیاقتش را نداشتند. بیچاره اعلیحضرتین ما از دست این مردم عامی وو زبان نفهم چه کشیدند!!!!»نقدهایی که من در مورد این جشن ها شنیده ام  و قبول دارم متنوعند اما از جنس این دو نیستند. مثلا خانم ستاره فرمانفرماییان (مادر مددکاری مدرن در ایران) در کتاب خاطرات خود با (عنوان دختری از ایران) می نویسد که از منظر او و امثال او هرچه قدر هم برای تاریخ ایران خرج کنند می ارزد اما به علت این جشن ها نمی گذاشتند که موسسه او آمار مربوط به محرومیت در روستاها و حاشیه شهرها را منتشر سازند چون که با آن تصویر شکوهمندی که می خواستند به دنیا مخابره کنند در تضاد بوده است. ملاحظه می کنید! مشکل از منظر این منتقد، در توهم شکوه رفتن و واقعیت را فراموش کردن بوده نه در پرداختن به تاریخ!من درک می کنم که برای محرومیت زدایی پول پاشی در مناطق محروم راه چاره نیست. راه چاره در ایجاد زمینه اشتغال در آنهاست و جذب توریست ، به دلایل متعدد، جزو راه حل های بسیار مناسب هست. این را هم درک می کنم که جذب توریست سرمایه گذاری روی تبلیغات می خواهد. اما جشن های دوهزار و پانصد به چه درد این کار می خورد؟! برای این کار باید جامعه هدفشان را طبقه متوسط در کشورهای مرفه که اهل سفر وتوریسم هستند می ذاشتند نه شاهان و ملکه ها. مگر چند تا در دنیا شاه و ملکه و یا افراد در آن سطح  داریم که بشود با جذب آنها به عنوان توریست اقتصاد کشور را سامان دهیم؟ برای درآمد زایی از طریق توریسم باید غذاها ی  محلی و ملی خودمان را به طبقه متوسط در دنیا معرفی کنیم تا آنها کنجکاو شوند بیایند در ایران از این غذاها بخورند. استاندارد رستوران های طبقه متوسط را در ایران  باید بالا ببریم نه آن که مثل جشن های دوهزار وپانصد ساله  از رستوران های طبقه بالا در پاریس غذا وارد کنیم. این را درک می کنم که کل ریخت و پاش های جشن های دوهزار و پانصد ساله نه به رقم اختلاس های چند سال اخیر در ایران می رسد و نه به رقم خسارات سه جنگی که در ۴۵ سال اخیر به ملت ایران تحمیل شد. اصلا آن بریزوبپاش چند مقیاس بزرگی کمتر از این رقم ها بود. با این حال این بریز و بپاش انجام شده بود که «توی چشم» باشد. همین طور هم شد! منتهی به شکوه و جلال پهلوی تعبیر نشد. مایه تمسخر و نیز مایه دلخوری شد. بر زخم هایی نمک پاشید. اگر به جای آن، مثل همین ترکیه به ساخت سریال های تاریخی می پرداختند انواع و اقسام صنایع مربوط به هنر و مد و طراحی رشد می کرد، قدرت نرم برای ایران در دنیا ایجاد می کرد، برای تاریخ و توریزم ایران تبلیغ می شد.  این همه هم واکنش منفی در پی نمی داشت! نیت برگزارکنندگان شاید خوب بوده باشد اما نه  دنیا را درست می شناختند نه مردم ایران را و نه آن تاریخی را که ادعا داشتند که دارند تبلیغ می کنند. نتیجه آن شد که دیدیم. حالا هم به جای قبول اشتباه مردم عادی و روشنفکران را تحقیر می کنند که نفهمیدند و نمی فهمند!</description>
<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 16:19:34 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112375</guid>
</item>
<item>
<title>درخواست اتصال مجدد اینترنت برای همه مردم.</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112374</link>
<description>برای من در حال حاضر اینترنت بیش از هر چیز یک ابزار کار هست و ابزار کم کردن هزینه ها از طریق جست وجوی مستقیم برای جواب سئوالات بهداشتی حقوقی، آشپزی، خانه داری، خرید و.... . ابزار کار و ابزار کم کردن هزینه ها هم باید برای همه فراهم باشد که بتوانند خود را از بن بست های اقتصادی بیرون بکشند.کارزار زیر در راستای همین مطالبه هست:https://www.karzar.net/291129من آن را امضا کردم.</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:59:16 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112374</guid>
</item>
<item>
<title>ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ ای / ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112373</link>
<description>آتش بس شد و ما ماندیم و خرابی ها! حال نوبت خواجه نصیرها ست که در میان این همه ویرانی، چیزی بسازند که قرن ها مایه افتخار باشد</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 16:06:31 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112373</guid>
</item>
<item>
<title>حمایت مالی: باران رحمت یا سیلاب ویرانگر؟</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112372</link>
<description>یک آشنای نسبتا متمول داریم که از ایده های نو خوشش می آید و از این که روی ایده های نسبتا نو سرمایه گذاری کند ابایی ندارد. شغل اصلی او «بساز و بفروشی» است. البته متاسفانه  به دلیل سواستفاده های بسیاری که سازنده ها ی ساختمان از دهه چهل خورشیدی به این سو مرتکب شده اند این اصطلاح در ذهن تصویری منفی  ایجاد می کند. اما این آقا که به او اشاره می کنم اهل از«توی سازه خوردن» نبود. اتفاقا خیلی هم دغدغه کیفیت داشت. تا جایی که در ساختمان سازی تکنیک ها ومتریال های جدیدی -که از منظر همتایانش سوسول بازی بود- به کار می گرفت. همان که می دانید سرمایه گذاری روی ایده های نو تیغ دولبه هست. گاه ایده می گیرد و فرد سود قابل ملاحظه می کند. اما گاه هم ایده اش به شکست میخورد و  به ضرر و زیان منجر می شود. در دهه هشتاد که برج سازی خوب سود می داد ایده های این آقا هم گرفت و پول خوبی توی دستش آمد. بعدش گفت من از این کار خسته شده ام و خواست ایده های نو ی دیگری را بیازماید. یک کاری هم کرد که از یک بساز و بفروش کمتر انتظار داریم: خواست اسپانسر یک گروه  موسیقی پاپ شود. این گروه از چند جوان بی نام و نشان تشکیل شده بود. ظاهرا در کارشان مستعد و وارد بودند و با سختی و تنگدستی یک نیمچه آلبومی را هم بیرون داده بودند. این آشنای ما خواست روی این گروه سرمایه گذاری کند. پول خوبی در اختیارشان گذاشته بود   تا با فراغ بال به کار هنری خود بپردازند. قرار بود وقتی آلبوم جدیدشان بیرون آمد به این آشنای ما مبلغی پرداخت کنند. جزییات و نوع قرار داد  بین شان را من نمی دانم. شاید به نظر برسد از این بهتر دیگر نمی شود. از گروهی از جوانان مستعد  که در سختی و تنگنا  استعداد خود را شکوفا کرده و تولید هنری کرده اند حمایت مالی می کنی واستعداد آنها شکوفاتر می شوند. انتظار داشتیم که این گروه موسیقی نسبت به سایر گروه های هنری مشابه که بخت داشتن چنین اسپانسری را نداشتند سروگردنی بالاتر روند. اما این اتفاق نیافتاد. تا گروه پول را گرفتند در کارشان شل شدند. وقت تلف کردند. با همدیگر دعوا کردند. گروه از هم پاشید.در شکوفایی هنری و همچنین شکوفایی علمی، این گونه انتظارات خیلی وقت ها نتیجه معکوس می دهد. مثال هنری زدم که از دغدغه های روزمره من دور باشد. در زمینه های دانشگاهی و علمی که این مسئله به وفور اتفاق می افتد. چند مثال دیگر از فضای دانشگاهی خواهم زد و در انتها نتیجه گیری خواهم نمود.------------در نوشته قبلی ام ماجرای حمایت مالی آشنایمان از یک گروه موسیقی پاپ را نوشتم. تا حمایت مالی شروع شده بود اعضای گروه شروع کرده بودند به دعوا با هم و گروه پاشیده بود. البته که  correlation  هم ارز با causation نیست. از هم پاشیدن  گروه می توانست عللی به جز حمایت مالی  آشنای ما داشته باشد. اما نکته اینجاست که حمایت مالی از گروهی مستعد برای شکوفایی آن ابدا کافی نیست. در خیلی از موارد نتیجه عکس دارد. البته اگر در سطح وسیع در جامعه برای آموزش موسیقی از کودکی سرمایه گذاری شود منجر به شکوفایی موسیقیایی می شود. این در کشورهای اروپای شمالی آزموده شده. وقتی هم که آموزش را قطع کرده اند بعد از چند سال افول رخ داده. البته برای شکوفایی موسیقیایی آزادی فرهنگی هم به اندازه حمایت مالی مهم هست ولی این نکته دیگری است و بحثی دیگر می طلبد. نکته ام این هست که وقتی از بین گروه های مختلف، گروهی را به طور نورچشمی برمی گزینند و حمایت مالی خوبی از آنها می کنند معمولا به جای شکوفایی شاهد از هم پاشیدگی خواهیم بود! حتی اگر در انتخاب بهترین گروه اشتباه نکرده باشند  وواقعا مستعدترین گروه را برای حمایت مالی برگزیده باشند باز هم نتیجه پشیمانی خواهد بود. اما اگر همان مبلغ را بین ۵ یا ۱۰ گروه مستعد پخش کنند-هرچند به هرکدام کمتر می رسد- نتیجه خیلی بهتری می گیرند! وقتی یک گروه به طور خاص برگزیده شده از موهبت ها برخوردار می شود دچار غروری می شود که آن را از درون از بین می برد. اما وقتی ده گروه حمایت مشابهی می گیرند در رقابت با هم پیشرفت می کنند. معمولا در این صورت اتحاد درون گروهی بالاتر هست چون فکر می کنند باید  همبسته بمانند تا از دیگر گروه ها کم نیاورند. به علاوه احتمال این که  بین ده تا گروه بالاخره یکی خوب از آب در آید بیشتر از خوب از آب درآمدن یک گروه خاص هست. نکته دیگر هم این که وقتی بودجه به ده قسمت می شود میزان دریافتی هر گروه آن قدر بالا نیست که دچار توهم شود که  از  گروههای دیگر که حمایت دریافت نمی کنندخیلی سرتر هست. گروه های دیگر هم خیلی سرخورده نمی شوند. تعامل بین گروه های دریافت کننده حمایت و گروه های دیگر سازنده باقی می ماند.---------از حدود سال ۲۰۱۰ اتحادیه اروپا برای حمایت ازپژوهش در زمینه های خاص در شاخه های علمی خاص، بودجه های چهار ساله اختصاص داده بود. مبلغ بودجه- تا قبل از همه گیری کرونا و نتایج شوم اقتصادی آن- قابل توجه بود. از محل بودجه قرار بود همایش برگزار شود، زمینه بازدیدهای علمی پژوهشگران فراهم شود، محقق پسادکتری استخدام شود والبته دانشجوی دکتری تربیت گردد. حمایت از طریق شبکه ای از دانشگاه ها و  موسسات پژوهشی صورت می گیرد. ابتدا عده ای این شبکه را تشکیل می دهند بعد یک طرح می نویسند و ارسال می کنند در صورت تصویب طرح،  بودجه به آنها اختصاص می یابد. شعبات اصلی شبکه در شهرهای اروپایی مختلف باید باشند.مبلغی که به هر دانشجوی شبکه می دادند مبلغ قابل توجه اما یکسان برای شهرهای مختلف بود. در برخی شهرها هزینه ها بالاتر هست در برخی پایین تر. با این حال ماهیانه دریافتی یکسان در نظر گرفته شده بود. در شهرهای اسپانیا، دانشجوی شبکه بسی بیشتر از دیگر دانشجوهای دکتری در آن شهر ماهیانه دریافت می کرد اما در شهرهای آلمان، دانشجوی شبکه تنها اندکی بالاتر دریافت می نمود. در نظر اول، دانشجوی شبکه در اسپانیا می بایست خیلی قدردان موقعیتش باشد، خیلی قدردان استادش باشد و در جهت قدردانی تلاش مضاعف برای پروژه انجام دهد. اما عملا چنین نشد. در اسپانیا دانشجوی شبکه خیلی از استاد متوقع  می شد. از متوسط دانشجویان دیگر در دانشگاه که آن حمایت را دریافت نمی کردند کمتر کارعلمی می کرد. درصورتی که در آلمان، دانشجوهای شبکه «مثل بچه آدم» کارشان را انجام می دادند. اندکی بهتر از بقیه.  توجه داشته باشید که دانشجویان چه در آلمان و چه در اسپانیا از ملیت های گوناگون بودند. این تفاوت رفتاری را نمی توان به تفاوت فرهنگی این دو کشور نسبت داد. همین طور نمی توان به تفاوت رفتاری استادان نسبت داد. فیزیکدان های کشورهای مختلف بیشتر به هم شبیهند تا به یک فرد متعارف کشور خود. تفاوت زیادی بین استاد اسپانیایی با استاد آلمانی نیست. تفاوت در همان اختلاف دریافت حمایت از متوسط حمایت در شهر هست.جالب تر آن که پسادکتری ها این رفتار را از خود نشان ندادند. حمایت مالی بیشتر از پسادکتری ها منجر به متوقع تر شدن آنها نشد بلکه به تلاش بیشتر آنها انجامید. ما هم در داخل کشور تجربه مشابهی با دانشجوی دکتری و پسادکتری داریم. گویا همین سه چهار سالی که شخص در دوره دکتری می گذراند در شخصیت او اثر می گذارد و ظرفیت شخصیتی او را بالا تر می برد. کمتر احتمال دارد که  محقق پسادکتری با دریافتی بیشتر به حس غرور کاذب دچار شود یک. تا دانشجوی دکتری. در مقاطع پایین تراز دکتری، چی؟!  اوووووووفففففففف! ما این حمایت ویژه از دانش آموز و دانش جوی کارشناسی را در سال های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۷ و در زمان وفور درآمد های نفتی  تجربه کرده ایم. نتیجه را هم دیده ایم. خودتان بهتر می دانید. خود قضاوت کنید. نوشته بعدی ام به این نکته می پردازد.----------پدر ومادری را فرض کنید که سه فرزند دارند. این پدرومادر برای خود زندگی فوق لوکس ترتیب داده اند. گرانبهاترین لباس هاو غذا ها را برای خودشان (زن و شوهر) تهیه می کنند. از بین سه فرزند به یکی شان که نورچشمی شان هست هم خوب می رسند. برای او هم خوراک و پوشاک بالاتر از سطح متوسط-اما نه در حد مال خودشان لوکس- فراهم میکنند. ولی به دو فرزند دیگر نمی رسند. نان خشک بخور-نمیری به آنها می دهند و لباس دست دوم پاره پوره ای هم تنشان می کنند. آیا می توان این پدر و مادر را  مهربان خواند چرا که به فرزند نورچشمی خود بیش از متوسط می رسند؟ به نظر من که مهربان خواندن این پدر و مادر مسخره هست. شاید برخی بگویند به نسبت پدرومادر هایی که همه سه فرزند را در فقر نگاه می دارند وهمه درامد را صرف خود می کنند این پدر ومادر مهربان ترند! یعنی  در انتخاب بین بد و بدترباز اولی بهتر هست. برخی حتی می گویند فرزندان پدر و مادر دومی که بزرگ شده اندباید  بر علیه والدین خود بشورند و  کسی که  الگویش همان پدر و مادر اولی است بیابند تا آنها به همان شیوه ، امور آنها را رتق و فتق کند.من البته با هر دو موضوع مخالفم. حتی موافق نیستم که پدر و مادر اولی از دومی مهربان تر هست. در مورد دومی باز می شود توجیه کرد که این دو نفر معتقدند که مشقت و تنگدستی کودک را قوی می کند. من این شیوه تربیتی قبول ندارم ولی یک عده هستند که چنین باورهایی دارند. اما در مورد اولی جز خودخواهی مطلق تعبیر دیگری نمی توان یافت. همین که یک فرزند را در بین سه فرزند نورچشمی می کنند از خودخواهی آنها ناشی می شود نه از مهربانی. این گونه شیوه تربیتی هم جز لوس بار آوردن یکی و عقده ای کردن دیگری و همچنین اختلاف و انزجار بین آنها  نتیجه ای ندارد. در صورتی که در مورد مشقت یکسان سه فرزند موارد زیادی داریم که به شکوفایی منجر شده- هرچند به قیمت نابود شدن بهترین و مهمترین دوره زندگی یعنی کودکی.فرزندان بزرگ شده پدر و مادر دومی چرا باید دنبال یکی باشند که باز بیاید و با آنها قیم مآبانه رفتار کند؟ خودشان می توانند امور خود را در دست بگیرند. انتخاب بین بد و بدتر برای چی؟!------------حدود ۱۵ سال هست که برخی  شبکه های ماهواره ای و سایت های اینترنتی، با مقاصد سیاسی، درمورد وفور نعمت در دوره محمد رضا شاه، داستان سرایی کرده اند. چند نکته اینجا لازم هست که مورد توجه قرار گیرد. اول این که تا سال ۱۳۴۸ که درآمد نفتی بالا رفت از این ریخت و پاش ها در مدارس و دانشگاه ها خبری نبود. همنسلان پدر من، متولدان پیش از ۱۳۲۰ در دوران مدرسه و دانشگاه از آن وفور نعمت چیزی ندیده بودند. از تغذیه رایگان خبری نبوده٬ در مناطق سردسیر مثل تبریز از سرمای زمستان در کلاس های درس از سرما لرزیده بودند. در مناطق گرمسیر مثل یزد هم به طریق دیگری از فقر و فاقه رنج برده بودند (مراجعه کنید به خاطرات پاپلی یزدی در جلد اول «شازده حمام».) اتفاقا همین نسل هم بودند که بار ساختن مملکت را در دهه سی و چهل بر دوش کشیده بودند. این روزها پادشاهی خواهان می گویند که اشکالی ندارد اگرهمه زیرساخت های کشور هم در این جنگ از بین برود چرا که خاندان ایرانساز -که کشورویرانی را تحویل گرفت و بهشتی ساخت- دوباره ایران را می سازد!!!! جا به جای این اظهارنظر، هم مغرضانه هست و هم جاهلانه!  اولا که سنگ بنای خیلی از خوبی هایی که به پهلوی نسبت می دهند قبل از آن، و به خصوص در اواخر قاجار- نهاده شده. از جمله همین انستیتو پاستور که خبر بمباران آن در چند روز پیش دل همه ما را به درد آورد. ثانیا بار همه آبادانی های صورت گرفته در دهه چهل روی دوش امثال پدر من بوده! البته که بعد از جنگ هم ما باز ویرانی ها را خواهیم ساخت. اما این بار هم بار روی دوش امثال من و شما خواهد بود! پهلوی عصای جادویی ندارد که ویرانی ها را یکباره آباد کند!! چه قدر یک آدم بزرگسال باید ابله باشد که دل به چنین عصای جادویی ببندد؟!دوم: در سال ۱۳۴۸ قیمت نفت بالا رفت. من بی انصاف نیستم. انصافا مانورهای محمد رضا شاه در آن موقعیت در اُپک در بالا رفتن قیمت نفت سهم داشت. چند سال پیش که عبدالکریم سروش گفته بوده محمد رضا شاه  (و تمام شاهان تاریخ ایران و جهان)بیسواد بودند من خودم در رد ادعای او نوشتم که یک بیسواد نمی تواند چنان مانوری در اپک دهد که محمدرضا شاه داد! منتهی باز اینجا چند نکته هست: اول این که اگر نهضت ملی کردن نفت در دهه سی نبود، محمد رضا شاه چه مانوری میخواست بدهد؟! آیا محمدرضا شاه، خود قدردان مصدق  و یارانش بود که انتظار داشت بقیه قدردان او باشند؟! دوم هم این که محمدرضا شاه آدم باهوشی و با مطالعه ای بود. این را حتی منتقدانش- البته منتقدان باانصاف نظیر ستاره فرمانفرماییان که با او دیدار داشتند- هم اذعان کرده بودند. پسرش کدام تیزهوشی و درایت و موقعیت سنجی را در این ۶۵ سال از خود نشان داده که بشه امید داشت او هم ازاین جربزه ها نشان دهد؟ برعکس محمدرضا شاه، هرکه با پسرش کار کرده  گفته« بابا!این که اصلا تو باغ نیست!»سوم: بعد از بالا رفتن درآمد نفتی در مدارس و دانشگاه ها دانش آموزان و دانشجویانی را که به سیاست کاری نداشتند غرق در نعمت کردند. انتظار  داشتند که آنها خوب درس بخوانند و کشور را بسازند و ایران را به دروازه های تمدن بزرگ برسانند. اما آنها به تنها دروازه ای که رسیدند دروازه  دچار شدن به غرور کاذب بود. پادشاهی خواهان در مورد ناسپاسی آنها بسیار گفته اند. مسئله فقط ناسپاسی از جنسی که پادشاهی خواهان می گویند نیست. والدین آن نسل و نیز عمده مردم آن زمان، دور ریختن حتی  یک دانه برنج یا زیر پا گذاشتن یک تکه کوچک (تقریبا ذره بینی) نان را هم معصیت می دانستند اما در سلف دانشگاه های آن زمان، زیاد اتفاق می افتاده که برای بهانه گیری غذاهایی که از بهترین مواد تهیه شده بود زمین بریزند و له کنند و سلف را روی سرشان بگذارند! یک روز ایراد بیخودی از غذا می گرفتند و چنین می کردند. فردایش غذا ها را  زمین می ریختند که وقتی مردم گرسنه اند این اشرافی بازی ها برای چیست!؟   غرور کاذب آنها باعث شد که نسبت به معلم ها و استادان خود -که برعکس آنها در سختی درس خوانده بودند- حس تفرعن کنند و قدر زحمات استادی و معلمی شان را ندانند و برعلیه شان بشورند. بعدها همین نسل، نسل ما دهه پنجاهی ها را خیلی «ریز» می دیدند.  نکته در اینجاست که حتی در اوج در آمدهای نفتی در سال ۱۳۵۲ هم عده ای که از موهبت ها برخوردار می شدند درصد کوچکی  از جمعیت را تشکیل می دادند. خیلی جاها مدرسه نداشت. فرزندان بسیاری از خانواده های فقیر مجبور به ترک تحصیل می شدند و نمی توانستند از آن موهبت ها منتفع شوند. در واقع آن امکانات افسانه ای که درباره اش می گویند تنها به بخشی از جامعه تعلق می گرفت. چنان که قبلا گفتم توزیع امکانات به این شکل منجر به غرور کاذب می شود و مصیبت به بار می آورد. عقلای بسیاری بودند که آن زمان در مورد اشتباه بودن این روش توزیع امکانات هشدار داده بودند. اما وقتی تصمیم ها از بالا به صورت دیکتاتوری گرفته می شود این گونه هشدار ها شنیده نمی شوند.</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 16:00:53 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112372</guid>
</item>
<item>
<title>از دانش آموزان و دانشجویان ۵۷ تا دانش آموزان و دانشجویان امروز</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112371</link>
<description>آن طور که شنیده ام در سال ۵۷ دانش آموزان و دانشجویان به خاطر انقلاب درس نمی خواندند. پس از انقلاب برای سالها  دانشگاه ها تعطیل شد و حتی پس از بازگشایی هم سالها طول کشید تا وضعیت یک دانشگاه واقعی را باز بیابد. در آن سالها در مدارس هم درصد قابل توجهی از دانش آموزان به بهانه فضای انقلابی، درس و تکلیف مدرسه را جدی نمی گرفتند. خیلی ها شون به جای درس خواندن، به لباس  وموی معلم هایشان گیر می دادند. پای درددل معلم های آن نسل بنشینید می بینید دلشان از دانش آموزان آن دوره خون بود. حالا همون نسل برای ما و نسل بعد از ما، درس اخلاقی احترام به بزرگتر می دهد!!! وقتی ما دانشجو بودیم گاه همدوره ای هایی داشتیم که پانزده-شانزده سال از ما بزرگتر بودند. متعلق به همان دوره بودند که درس ومدرسه را پیچونده بودند! کم دانشی آنها در کلاس نسبت به همکلاسی هایی که چندین سال از آنها جوان تر بودند مشهود بود. اما ادعایشان را نمی شد جمع کرد! بین خودشان، سلسله مراتب و مراد و مریدی داشتند. یکی شان که از بقیه یک مقدار درسخوان تر بود در سلسله مراتب خیالی آنها تاج نبوغ بر سر می نهاد. در دنیای  ذهنی کوچک شان کسی حق نداشت از او از لحاظ علمی بالاتر باشد. (یادتان هست خدا بیامرز ابراهیم نبوی تا آخر عمر با چه شیفتگی از محسن کدیور نام می برد چرا که در دانشگاه شیراز در دوره خودشان-دوره ای که هیچ کی درس نمی خواند- شاگرد ممتاز بود؟ طوری حرف می زد که انگار به این علت هرچه کدیور بگوید  بقیه باید بگویند درست هست. از همچون رابطه مریدی و مرادی و سلسله مراتبی  حرف می زنم.) حال تصورکنید  دخترکی شهرستانی با لهجه ترکی که نمراتش از  نابغه آنها بالاتر بود و در کلاس هم خیلی بهتر از «نابغه» آنها جواب سئوالات اساتید را می داد از دست آنها چه کشیده!از زمان کرونا به این سو هم مدارس و دانشگاه ها در ایران تق و لق شده. طبعا یک عده از دانش آموزان و دانشجوها هم راه همان نسل را رفته اند. اما تا جایی که من می بینم درصد قابل توجهی از دانش آموزان و دانشجویان هستند که اتفاقا  خیلی هم جدی، درس خواندن را ادامه داده اند.  نمونه عرض کنم: دوستم، یک جفت دوقلوی پای کنکور دارد. خانه شان در تهران هست و دور وبرشان را زیاد زده اند. با این حال ، این دو خواهر کنکوری، صبح از ساعت ۸ تا ناهار برای کنکور آماده می شوند. بعد از ناهار هم تا هشت عصر درس خواندن را ادامه می دهد. در سطوح بالاتر هم همین هست. داوری ها و نظارت های بنیاد علم بر اجرای طرح ها به جدیت قبل ادامه دارد. عده  قابل توجهی سعی کرده اند که با روتین قبل از جنگ به کار خود ادامه دهند. این افراد معیارهای لازم برای ارتقا و یا برخورداری از امکانات برای دانش آموزان و دانشجویان و محققان را کسب  خواهند کرد. یک عده هم با خیال این که «در این اوضاع جنگ و هیری وویری کی درس می خونه؟! کی کار علمی می کنه؟! کی ارزیابی می کنه؟! کی حواسش هست؟!» تنبلی کرده اند. دیگه دهه پنجاه و شصت نیست که «همه» یا اکثریت نزدیک به همه تنبلی کنند! بخشی که تنبلی می کنند با این معیارها عقب می مانند. با معیارهای دیگر و انواع و اقسام زیر آبی رفتن ها برخی شاید راهی دیگر برای کشیدن گلیم خود از آب بیابند اما اغلب راهی نخواهند یافت و غرق خواهند شد.</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 15:55:30 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112371</guid>
</item>
<item>
<title>از دنیای رسانه تا دنیای واقعیت</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112370</link>
<description>در دنیای آرمانی رسانه ای، خبرنگاران متعهد به یافتن و بیان حقیقت و تیزهوش، ته و توی ماجرا را در می آورند و بیان می کنند. مردم هم کم کم فرق خبرهای درست آنها را با شایعات بی اساس درک می کنند (چون چندین بار آزموده اند که شایعات غلط از آب در آمده، ولی خبرهای آنها درست از آب در آمده.) در دنیای واقعی بودجه رسانه های بزرگ  را یا دولت ها تامین می کنند ویا تبلیغات. در صورت اول خبرنگاران ناگزیر هستند که خود را با ایدئولوژی و خط مشی آن دولت سازگار کنند. در صورت دوم، باید جنجالی گزارش دهند تا با ایجاد هیجان کاذب، مخاطب و در پی آن تبلیغات جلب کنند. با این حال اگررسانه ها آزاد باشند و خبرگزاری بزرگ دنیا از کشورهای مختلف در سرزمینی خبرنگار مستقر داشته باشند انحصار خبری شکسته می شود وبا مقایسه خبرها از خبرگزاری های مختلف می توان کمابیش تصویری درست از واقعیت به دست آورد. به علاوه اگر آزادی -ولو آزادی نصفه نیمه باشد- باز خبرنگارانی پیدا می شود که فارغ از غم نان و غم جان، باز در پی حقیقت می شتابند. در شرایط بحرانی نظیر شرایط جنگی، بازار شایعات داغ هست. آزادی رسانه ای در این شرایط هم به لطیفه ای بی مزه می ماند. اگر از تهران و شهرهای دیگر تحت بمباران دور هستید با گوش فرادادن به شایعات، بیخودی اعصاب خود را خراب نکنید. اولا نگرانی شما در خارج از کشور یا در شهرهای ایمن تر ایران هیچ به درد ساکنانی که در شهرهای تحت بمباران زندگی می کنند نمی خورد! اتفاقا نگرانی شما برای آنها-به خصوص اگر در خارج از کشور باشید- نوعی «غوز بالای غوز» هست. یک فشار روانی مضاعف که باید به شما از خود دایم خبر برسانند که با این وضع اینترنت هم بسیار دشوار هست. چند بار شده که آشنایان سراسیمه و با نگرانی زنگ زده اند و گفته اند در زیر نویس ایران اینترنشنال خوانده اند که طرف ما بمب انداخته اند. حال آن که خبری نبوده. چند بار شده که از دور وبری ها شنیدیم فلان جا را با خاک یکسان کرده اند. اتفاقی از کنارش گذشته ایم و دیدیم خبری نبوده. فکر خود را درگیر این شایعات نکنید. با خواندن زیرنویس های ایران اینترنشنال  چشمان خود و اعصاب خود را نابود نکنید. این رسانه ها که خبرنگار مستقر ندارند. پس  همان شایعات مردم عادی را باز نشر می دهند (آن هم جهت دار و در راستای منافع خود!)  باز  همان بی-بی-سی که از آن بیزاریم، تیم راستی آزمایی اخبار  دارد. این ایران اینترنشنال که ابدا دغدغه راستی و راستی آزمایی ندارد. ده مرتبه از همان بی-بی-سی منفور هم بدتر هست اما متاسفانه درصد قابل توجهی از مردم هر چه می گوید باور می کنند.  در عجبم که با این که  ده ها بار دیده اند که اخبار ایران اینترنشنال غلط از آب در آمده باز از این باور ساده اندیشانه به این شبکه رسانه ای مخرب برنگشته اند!تا خبر بمباران جایی می آید به ساعت نمی کشد که شبکه های مختلف «کارشناس» می آورند و کارشناس علمی (!!!) برنامه، با قطعیت تمام (!!!!) از راه دور وبدون جمع آوری نمونه و مستندات و...... نظر کاملا قاطع خود (!!!)را در مورد حادثه  وعوامل آن و آن که جای بمباران شده در این روزها چه کاربری ای داشته (آن هم در قطعی اینترنت و بازار داغ شایعات) اعلام می دارد! همان طوری که انتظار می رود نظرات بسیار علمی و کارشناسی فوق العاده دقیق و علمی (!!!!)و  البته به طرز سرسام آوری سریع این کارشناس علمی (!!!!) صددرصد مؤید حقانیت اسپانسرهای این برنامه و توحش مخالفان اسپانسر هست! صد البته اگر کانال را عوض کنید و به سخنان بسیار کارشناسانه رسانه  دیگر که اسپانسر آن مخالف اسپانسر کانال اول است گوش کنید باز هم نظرات علمی(!!!) صددر صد دقیق اما ۱۸۰ درجه مخالف نظرات کانال اول می شنوید!به عنوان یک فیزیک دان -که دورادور دستی هم در ترویج علم داشته است- برای من جای بسیار تاسف است که می بینم کانال های رنگارنگ این گونه اظهارات را به طرفداران ایدئولوژی سیاسی مورد نظر خود به راحتی به عنوان کارشناسی علمی  می فروشند. این همسویی ایدئولوژی، جای تحلیل علمی و راست آزمایی نقادانه را می گیرد. آنان که طرفدار پهلوی هستند هرچه ایران اینترنشنال می گوید دربست به عنوان «علم مجسم» می خرند و در مقابل هرچه را که صدا و سیما می گوید دربست دروغ می پندارند. حزب اللهی های دو آتشه هم برعکس. باز خوشبختانه در اثر زحمات مروجان علم با دست خالی در ۲۰ سال گذشته، وضع تحلیل علمی در جامعه بهتر شده است. دست کم حدود ۲۰-۳۰ درصد از مردم ایران اکنون قادر به تحلیل علمی شنیده ها ورای ایدئولوژی حاکم بر ذهن خود هستند. (تا ۲۰-۳۰ سال پیش این درصد خیلی کمتر بود.)ببینید! در بررسی  علمی یکی تحلیل آماری داریم و دیگر تحلیل مورد به مورد. اگر آمار رویدادهای اندازه گیری شده بسی بیشتر یا کمتر از پیش بینی تئوری شما باشد نشان از آن دارد یک جای تئوری شما می لنگد و باید تئوری ای یافت که با این آمار سازگار باشد. این کار را از روی آمار از راه دور هم در مدت زمان کم  پس از جمع آوری آمار می توان انجام داد. اما این که هر مورد از این رویدادها، ناشی از عوامل تئوری شماست یا عوامل تئوری رقیب نیاز به بررسی جزئیات و جمع آوری اطلاعات بیشتر دارد. در خیلی از موارد، این کار به صورت مورد به مورد امکان پذیر نیست چون یا تعداد شواهد و مشاهده پذیرها کم و غیرقابل دسترسند ویا هر دو تئوری مشاهده پذیرهای یکسانی را برای هر مورد پیش بینی  می کنند. کار کسی که از راه دور و بدون دسترسی به شواهد و مشاهده پذیر تمییز قایل شونده نظر قاطع و فوری مورد به مورد می دهد،  کارشناسی علمی نیست بلکه شیاد ی است و برای مقاصدی، از نادانی و ناآگاهی مردم سواستفاده می نماید. کسی که به او تریبون می دهد هم همین طور.</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 15:49:50 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112370</guid>
</item>
<item>
<title>حال و روز این روزهای ما در داخل ایران</title>
<link>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112369</link>
<description>تا جایی که من از دوستان و آشنایان داخل کشور خبر دارم روحیه ها نسبتا خوب هست. بی تابی و پانیک چندانی نیست. عموما منطقی برخورد می کنند.  وقتی با بمباران های زمان صدام مقایسه می کنم افراد دور و برم را اکنون خیلی مسلط تر بر روان خود می بینم. یک مقدار به تفاوت بین این جنگ و جنگ صدام بر می گردد اما بیشتر به نظرم به آموزش های وسیع در مسایل روانشناسی در سطح جامعه باز می گردد. آن همه پادکست و برنامه تلویزیونی و..... در مورد مسایل روانشناسی بیهوده نبوده. در مجموع افراد الان خیلی بیشتر به مسایل سلامت روان آگاه هستند و محافظت از سلامت روان خود را در اولویت می گذارند و آگاهی نسبتا خوبی در این باره دارند.بیشتر کسانی که من باآنها صحبت کرده ام چندان نگران خودشان نیستند. از یک سو  از حمله به مدرسه میناب و اتفاقات نظیر آن ناراحتند و از سوی دیگر  بسیار نگران آینده اقتصادی مملکت هستند. باز هم نه به خاطر خودشان. به خاطر جوانان جویای کار، به خاطر جوانانی که تازه کاری را شروع کرده اند و به خاطر این که کارخانجات صدمه دیده ناگزیر تعدیل نیرو خواهند کرد. با این حال، پس ذهن ها- و گاه بر زبان ها- این هم هست که ما که این همه مشکلات را پشت سر گذاشته ایم و تاب آورده ایم این وضعیت را هم پشت سر خواهیم گذاشت.یک خبر خوب براتون بدهم:   از اول اسفند ماه تا کنون بارندگی ها حال دریاچه اورمیه را دارند خوب می کنند.همان طوری که گفتم در این روزها من و همسرم در تهران زندگی می کنیم. دوروبرمان را هم زیاد زده اند. نمی خواهم بگم اصلا نمی ترسم  اما راستش  کمتر احساس خطرمی کنم تا زمانی که سوار ماشین یک راننده بی احتیاط یا ماشینی که از نظر ایمنی درب و داغان هست می شوم. این حس من بی اساس نیست. تعداد قربانیان این جنگ از تعداد قربانیان سالانه تصادفات جاده ای در تعطیلات نوروز کمتر هست.اگر رانندگی جاده ای در پیش دارید -شما را به خدا- مراقب باشید. از ایمنی ترمز و... ماشین خود مطمئن باشید. بیش از ظرفیت مسافر سوار ماشین نکنید. مطمئن باشید که بچه ها در صندلی خود یا در جای ایمن نشسته اند و تکیه داده اند و کمربندشان هم بسته هست. خطری که جسم و روان بچه ها را با رانندگی ناایمن شما  و نیز از اضطراب شما به خاطر جنگ تهدید می کند بیش از خطر  مستقیم خود جنگ است. زیان اصلی این جنگ در فقیر تر کردن فقرا و کاهش اشتغال  در حین و پس از جنگ خواهد بود. الان فعلا برای طبقه متوسط، زندگی روزانه- به جز در مسئله اینترنت- خیلی مختل نشده (مگر این که خودشان زیاده از حد بی تابی کنند).</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 11:10:28 +0430</pubDate>
<guid>http://yasamanfarzan.arzublog.com/post/112369</guid>
</item>

					</channel>
</rss>
