زنان قدرتمند تاریخ ایران

+0 به یه ن

تصویری که پهلوی داده این هست که از بعد از اسلام زنان ایرانی در بند بودند تا این که رضا شاه آمد و آنها را نجات داد. اندکی بیشتر تاریخ بدانید می فهمید که این تصویر چه قدر نادرست هست. تاریخ دانستن هم شاید چندان لازم نباشد. این همه آب-انبار و سقاخانه و پل و بازار و ...در گوشه وکنار کشور هستند که موقوفه بهمان خاتون و فلان بیگم و فلان بی بی هستند. زنانی که آن قدر در بند بودند چه طور این همه قدرت داشته اند که چیزی بنا نهند که نامشان در تاریخ بماند؟!. در مورد مهریه های زمان قاجار و زمان رضا شاه تحقیق زیاد شده. مهریه های متمولین در دوره قاجار اغلب از جنس ابزار تولید مانند چشمه یا مزرعه بوده اند که خود درآمد زایی داشتند. مهریه های زمان رضا شاه از جنس طلا بودند که چنین ویژگی ای نداشتند. طبعا زنان طبقات متمول قبل از پهلوی ابزار قدرت بیشتری داشتند.
در تصویری که پهلوی ارائه می دهد بعد از رضا شاه، یک موهبت بسیار بزرگ از جانب محمد رضا شاه به زنان ایرانی داده شد و آن این بود که در مراسم تاجگذاری اش فرح جلوی او زانو زد و اعلی حضرت تاج بر سر او نهاد. در دستگاه تبلیغاتی پهلوی منت زیادی برسر تمام زنان ایرانی برای گذاشتن تاج برسر یک زن که برای شاه پسر زاییده و سپس در مقابلش زانو زده، گذاشته می شود. دیگه انگار که موهبت از این بالاتر نباید حتی در خیال بگنجد! حتی در جنبش زن زندگی آزادی هم گفتند که« آی بدبخت ها! دهه ها پیش اعلی حضرت برسر یک زن تاج گذاشت. شما بدبخت ها نفهمیدید و بعد از دهه ها تازه تازه یک چیز خیلی پایین تر می خواهید.» البته که از دید فمینیستی این نگرش خیلی ایراد دارد. جوابش را هم صاحبنظران متعددی داده اند. اما از دید تاریخی ندیده ام که نقد زیادی به آن شده باشد. واقعیت این هست نایب السلطنه بودن ملکه از اول تاریخ ایران مرسوم بوده. اختصاص به ایران هم نداشته و در اغلب کشورها -حتی در کشورهایی که به مردسالاری سفت و سخت مشهورند- رواج داشته. شاید دوره رضا شاه پهلوی -پدر محمد رضا شاه جزو نادر دوران تاریخ ایران بوده که ملکه در آن جز فرزندآوری هیچ نقشی نداشته و کاملا در برابر شوی تاجدار خودکامه اش بی اراده بوده. احتمالا محمدرضا شاه فقط پدرش را دیده و خیال کرده کشف عجیبی کرده که می توان از این قبیل مسئولیت ها به یک زن سپرد. البته در مصاحبه اش با باربارا والترز هم پیداست که بعدا از این تصمیمش پشیمان شده بوده. واقعیت این هست که چه در دوران باستان، چه در دوران ساسانی فرمانروایان زن متعددی بوده اند. یکی از ملکه های ساسانی (پوراندخت) جزو بهترین و شایسته ترین فرمانروایان کل تاریخ ایران بوده. برعکس روایت بخش اسلام ستیز پان-ایرانیست ها، بعد از ورود اسلام این نوع قدرت و حشمت زنان فرمانروا افول نکرده. در سریال ابن سینا حتما دیده اید که ملکه آل بویه که نایب السلطنه بود چه قدرت و چه حکمتی داشت. دوران خوش ابن سینا در سایه او بود. برعکس روایت بخش اسلامی پان ایرانیست ها، بعد از شروع حکومت های ایلی ترک تبار، حشمت زنان فرمانروا نه تنها کاهش نیافت بلکه چندین برابر بیشتر شد. در جوامع ایلی، زنان با جربزه -البته با فداکاری و زحمت چند برابر همتایان مرد- می توانند سری بین سرها بلند کنند. در طول مدت حدود هزار ساله فرمانروایان ترک-تبارایران، ملکه ها و خاتون های بسیاری با قدرت فرمان رانده اند که اسمشان در تاریخ مانده. ۵-۶ تا تنها «ترکان خاتون» بسیار متنفذ در ایران داریم. در زمان قاجار، بین «اپوزیسیون» هم رهبران زن نام-آور در بین اقوام مختلف ایران داریم.می دانید فرق شهبانو فرح با زنان قدرتمند قبلی چه بود؟ فرقش این بود که آنها در محیط طبیعی ایل و یا در شبستان پادشاه و حاکم با رقابت با دیگران یا تحت تعلیم مادران آرام آرام رشد می کردند و پخته می شدند. تنها وقتی جربزه نشان می دادند به آن سطح از قدرت می رسیدند. در مورد شهبانو فرح تاج برسرگذاشته شد بدون که این پخته شود و جربزه نشان دهد. در نتیجه وقتی جنبه نمایشی وویترینی نایب السلطنه از بین رفت و یک بحران واقعی در کشور و در دربار رخ داد شهبانو فرح نتوانست توانمندی لازم برای جمع وجور کردن اوضاع را از خود نشان دهد. از سال ۵۶ که شاه مریض شد و نتوانست با قدرت عمل کند تا به امروز، فرح کدام بحران را توانسته مدیریت کند؟! منشا کدام اثر بوده؟ قبلش شاه اوضاع را راست وریست میکرد و فرح لبخند ملیح می زد! بعدش که اوضاع قاراشمیش شد فرح نتوانست افسار امور را به دست گیرد و کاری جدی کند. این در حالی بود که زنان قدیم که در موقعیت مشابه قرار می گرفتند بحران ها را به درایت مدیریت می کردند. این یکی از ده ها ایراد مدیریت پهلوی بود که حتی به نایب السلطنه هم فضای رشد واقعی نمی دهد. نتیجه مدیریت از جنس «همه آوازه ها از شه بود» همین می شود. وقتی شه مریض می شود یکی پیدا نمی شود که اوضاع را جمع کند! در بحران های قبلی دوران پهلوی نسل قدیم تر مثل فروغی و قوام و اسدالله علم و.....- که با فرهنگ دوران پیش از پهلوی رشد کرده بودند- اوضاع قاراشمیش را جمع کرده بودند. امادر ۵۷ نسل این قدیمی ها ور افتاده بود و نسل جدیدتر سیستم در بهترین وضعیت کالای ویترینی بودند که با یک هارت و پورت در هم می شکستند.باز هم در مورد مدیریت بحران توسط زنان قدرتمند خواهم نوشت.
-----------از زمان سلجوقی تا زمان پهلوی، پشتوانه قدرت و فرمانروایی، مناسبات ایلی بوده. اگرهم زنی قدرت می گرفته به پشتوانه چنین قدرت ایلی بوده است. به دست آوردن چنین پشتوانه ای ابدا ساده نبوده. همان طور که در سریال ارطغرل هم به خوبی به تصویر کشیده شده. در یک ایل تعداد زیادی افرادی بودند که کله شان باد داشت و زودهم با هم به اختلاف می خوردند و احیانا روی هم شمشیرمی کشیدند. از بیرون از قبیله، یک عده انگولک می کردند. از داخل خود قبیله، یک عده فتنه گر و خائن پیدا می شد. حالا تصور کنید که در این میان یک زن چه قدر باید جربزه نشان می داد که اولا این ایل را دور هم متحد نگه دارد و مجاب سازد که قدرت ایل پشتش بایستد.رضا شاه پشتوانه ایلی نداشت. در طول دوران پهلوی سعی کردند که قدرت های ایلی را ازبین ببرند. فرح هم پشتوانه ایلی به آن شکل نداشت. در تصویری که به بیرون مخابره می شد ومی شود تنها منبع قدرت او، لطف و مرحمت شخص محمد رضا شاه بود وبس. از قرار معلوم یک روز شاه بلند شد و دید غربی ها دارند از حقوق زن حرف می زنند. خواست روی آنها را کم کند پس زنش را نایب السلطنه اعلام کرد. خواست بگه من از شما بالاترم. اصلا بحث نشد که اگر شاه نباشد و فرح بخواهد امور را به دست بگیرد به پشتوانه کدام قدرت قرار هست اوضاع را سامان دهد؟ نه برای این کار تربیت شد و نه تهمیدی اندیشیده شد.فرح با مرد بسیار مسن تر از خود ازدواج کرده بود. چهار بچه خود داشت و یک دختر ناتنی. تا بچه هایش کم سال بودند همسرش از دنیا رفت و بیوه شد. از این جهت بسیار شبیه چند صد هزار زن ایرانی همنسل خود بود. منتهی اغلب زنان همنسل او بسیار بهتر از او، امورات خانواده چند نفره خود را پس از فوت همسر سامان می دهند. بین فرزندان اتحاد برقرار می کنند. اون طوری که ارث محمدرضا پدررا تقسیم کردند همون اول دادگاه و دادگاه کشی شروع شد. دختر ناتنی فرح شکایت به دادگاه در اروپا برده بود که من می خواهم به قانون اسلام نصف برادرهایم ارث ببرم چرا کمتر ارث برده ام؟یعنی دختر این خاندان که ادعا می شود بند اسارت را از پای زن ایرانی پاره کرد آرزو و خواستش این بوده که به همان قانون ارث اسلام در ۱۴۰۰ پیش سهم بگیرد! بعدش هم که دو تا بچه های تنی اش در غربت خودکشی کردند. مادر متعارف ایرانی با شنیدن صدای فرزندش می فهمد که او افسرده هست یا نه. اگر بفهمد افسرده هست خودش را می رساند آن قدر برایش آبگوشت بار می گذارد و لقمه با آبگوشت می گیرد تا حالش خوب شود. جفت بچه های او در تنهایی و بیکسی و غربت (منظورم به دور از گرمای مادراست نه در خارج از ایران) از افسردگی جان باختند. البته فرح کاسه و کوزه ها را بر سر انقلابیون سال ۵۷ شکست و آنها را مقصر درخودکشی بچه هایش در چند دهه پس از ۵۷ دانست. الان هم یک دخترش بدجوری مریض هست. بازهم فرح پیشش نیست. به جایش دارد با پرچم اسرائیل عکس می گیرد. طرفدارانش به او می گویند «مادر ایران زمین». برای بچه های خودش چه مادری کرده که برای ایران چه مادری ای بکند؟!اگر زنان قدرتمند قرون گذشته یک ایل را می توانستند متحد و قدرتمند سازند شهبانو فرح به اندازه یک زن متعارف ایرانی همنسل خود- اعم بر فقیر و غنی- از عهده همان خانواده چند نفره خود هم برنیامده. در مورد رفتاری که با شبکه دوستانش داشته نمره حتی پایین تری می گیرد. در نوشته بعدی ام به این موضوع می پردازم. چرا؟! برای این که برای حل مشکلات ایران دل و امید واهی به عصای جادویی این خاندان نبندیم. این خاندان از عهده کارهای متداول خودشان هم -قدر یک خانواده معمولی- بر نمی آیند چه برسد که بخواهند .....

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

سریال دایی جان ناپلئون و خانه قمر خانم

+0 به یه ن

سریال دایی جان ناپلئون سریال خوش ساختی است. من کودک که بودم سریال را یک بار دیدم. در نوجوانی کتابش را خواندم. حدود پانزده سال پیش هم-وقتی دوباره باز مد شده بود- بار دیگر در یوتیوب دیدم. به دوبار دیدن و یک بار کتابش را خواندن می ارزد! بازیگران سریال از دم گل کاشته اند. پرداختن به توهم توطئه و جریان «یک انگلیسیا» شاهکار هست و جزو فرهنگ عامه مردم شده. در باره این سریال و این کتاب بسیار نوشته اند و مصاحبه کرده اند ومستند ساخته اند. احتمالا مستندهایی که درباره سریال ساخته شده سر جمع چندین برابر طول سریال خواهد بود. همه این مستند ها و مصاحبه سرشار از تحسین هستند. من تا به حال به یک مورد نگاه نقادانه در مورد این سریال برخورد نکرده ام. (به استثنای نوشته خودم که ایراد گرفته بودم که داستان از اواسط مرداد شروع می شود و در اوایل مهر وبا شروع مدارس تمام می شود. پس چه طور در این یک ماه و نیم قمر در داستان باردار می شود و زایمان می کند و باز هم دوباره باردار می شود؟!)برعکس این همه تعریف و تمجید وفقدان هر گونه نقد، سریال دایی جان ناپلئون بی ایراد نیست. اتفاقا تاثیرگذاری شگرف آن در جامعه می بایست دلیلی باشد که سریال به تیغ نقد سختگیرانه ای کشیده شود تا مبادا در جامعه ارزش های غلطی را ترویج نماید. ده سالی است جریانی در کشور ما راه افتاده که بسیار از سریال هاو فیلم های زمان پهلوی تاثیر می گیرد. همان جریان که شعار «مرد میهن آبادی» را در ادامه «زن زندگی آزادی» زورچپان کردند و به آن هم بسنده نکردند و شعارها را به سمت توهین ها و فحش های جنسی هدایت نمودند. البته سریال دایی جان ناپلئون جزو آثار فاخر آن دوره هست. بخش فرهیخته تر این جریان از سریال دایی جان ناپلئون و امثال آن تاثیر می گیرد و بخش فحاش آن -که عمده آنها را تشکیل می دهد- از فیلم ها و سریال های سطح پایین تر. یکی به این دلیل و دیگری به دلیلی که در انتها توضیح می دهم می خواهم در نوشته بعدی به نقد نقش زن در سریال دایی جان ناپلئون و همچنین سریال «خانه قمر خانم» بپردازم. شاید در نگاه اول این گونه به نظر برسد که در این شرایط چه جای «گیر دادن به این دو سریال قدیمی» است؟ شرح خواهم داد که اتفاقا در این برهه مهم هست که این کار صورت گیرد.

داستان دایی جان ناپلئون از نگاه سعید قهرمان نوجوان و عاشق پیشه سریال نقل می شود. نویسنده داستان، ایرج پزشکزاد خود در مصاحبه هایش بارها گفته که داستان زندگی خود او و ماجرای عاشق شدنش در نوجوانی و کشمکش های خانواده اشرافی مادری و پدر تحصیلکرده امروزی اش (بخوانید دیروزی اش ) دستمایه این داستان بوده. در واقع از نگاه سعید می توان به نگاه نویسنده پی برد. در داستان زنان متعددی هستند که در نگاه سعید نوجوان، همگی به شدت و با بیرحمی تمام، قضاوت منفی می شوند به استثنای مادر او ولیلی معشوق او. وجه مشترک این دو، انفعال کامل هست! این دو زن هیچ گونه ابتکار عملی در طول داستان از خود نشان نمی دهند! میزان انفعال این دو زن، غیرقابل باور هست. لیلی یک دختر نوجوان در سن بلوغ هست. دختر نوجوان واقعی در آن سن، هزار و یک شیطنت و در عین حال در اثر هجوم هورمون ها هزار ویک کج خلقی دارد. این واقعیت یک دختر نوجوان، در آن سن است. اما درنگاه نرماتیو سعید -که همان نگاه نویسنده است- لیلی یک دختر کاملا منفعل هست که هیچ کدام نه شیطنت مبتکرانه ای از او سر می زند، نه محدودیت هایی را که به او تحمیل می شود به چالش می کشد و نه کج-خلقی ای می کند. معلمان و مادران ما که همگی بیننده های پر وپا قرص این سریال بودند، هیچ دوران بلوغ و نوجوانی ما را درک نمی کردند. هیچ درک نمی کردند که دختر نوجوان واقعی، مانند لیلی معشوق ایده آل سعید (یا ایده آل نویسنده آن داستان یا کارگردان سریالش) نمی شود. مانند همان دختران واقعی نوجوان در دور وبرشان می شود که از منظر مادران و معلمان ما به یک لکه ننگ و یا چرک و دمل می مانستند. خوشبختانه زنان همنسل من نه با تماشای این سریال و سریال های مشابه بلکه با خواندن متن های روانشناسی سعی بر فهم دختران نوجوان خود کردند. حتی نسل مادربزرگان ما که اطلاعات سنتی در مورد دوران بلوغ داشتند منطقی تر و منصفانه تر از نسلی که با سریال های دهه پنجاه جهان را شناختند برخورد می کردند! دومین زن نسبتا «خوب» در سریال مادر سعید هست. رفتار مادر سعید که از طبقه اشراف ومالک ساختمانی است که در آن زندگی می کنند هم تفاوت زیادی با لیلی نوجوان ندارد! او هم همان طور منفعل هست. هیچ ابتکار عملی جز تمنا به شوهرش برای آشتی با برادرش ندارد. بعید می دانم مادر واقعی ایرج پزشکزاد (که از اشراف و متمول و صاحب خانه بود و همسر پزشک داشت) هم این قدر منفعل بوده باشد. زنان قدیم-حتی اگر فقیرو ندار و کاملا بیسواد بودند- باز هزار ویک روش هوشمندانه برای پیشبرد برنامه هایشان داشتند. زنی در موقعیت ممتاز مادر سعید که دستش خیلی باز بوده! باز هم فکر می کنم رفتار منفعل مادر سعید در داستان مادر ایده آل از منظر نویسنده هست.
سریال صددر صد هم به کتاب وفادار نیست. کارگردان (ناصر تقوایی) که به گفته تحسین گرانش از بند مادیات آزاد بوده، هرجا که به لحاظ تجاری فکر کرده کمکی می کند در داستان دست برده. مثلا در داستان مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بز باش می خورد. اما کارگردان فکر کرده ژانت مک دونالد را با دیتریش جایگزین کند که بین بینندگان سریال شناخته شده تر هست. اما با این حال کارگردان سریال ذره ای سعی نکرده که تصویر زنان سریال را عوض کند. گویا با نویسنده داستان در مورد زنان همنظر بوده. در نوشته بعدی ام به سایر زنان این سریال می پردازم.
در داستان دایی جان ناپلئون، یک خانمی هست که همه از او بدشان می آید و او را «شوم»(!!!) می دانند. اگر درست یادم باشد اسمش «فرخ لقا» یا مه لقا بود. من در سریال دقت کردم که ببینم این خانم چه کار بدی می کند که این قدر منفور هست. کار بدی توجهم را جلب نکرد. نه دو-به-هم-زنی می کرد، نه توهین می کرد نه افترا می بست، نه..... اما بیخود و بی جهت شخصیت های مثبت داستان از او بدشان می آید! این کار خود را هم عیب نمی دانستند و خود را محق می دانستند که از یک نفر بیخود و بی جهت بدشان بیاید. مردم معمول ایران-و همان طور مردم هند و ترکیه و اروپا و آمریکا که من با فرهنگ شان آشنایی نسبی دارم- بیخود و بی جهت از کسی بیزار بودن را بد می دانند. اگر بیخود و بی جهت از کسی خوششان نیاید به خود نهیب می زنند که مبادا آن را بروز دهند یا در قضاوت ها و ارزیابی هایی که می کنند دخالت دهند. می ترسند که مبادا بی جهت دلی را بشکنندویا حقی را ناحق کنند. اغلب مردم متمدن دنیا این طورند. من یک پادکست در مورد مردم بدوی گینه نو شنیده ام که به زنان-بیخود و بیجهت تهمت جادوگری می زدند و بر آن زنان بیچاره ظلم ها روا می داشتند.درستی یا نادرستی این ادعا پای سازنده پادکست و منابعش! اما یکی از اصول تمدن این هست هیچ کس را نباید بی خود و بی جهت مطرود جمع دانست. نویسنده دایی جان ناپلئون، تحصیلات حقوقی داشت. از او انتظار نمی رفت که چنین خبطی کند که بیزاری بی دلیل از یک نفر را امری طبیعی جلوه دهد. به گفته خودش هدف داستانش این بود که نشان دهد در جدال سنت اشرافی و مدرنیته علمی، دومی دست برتر را دارد. پس چه طور بر این مسئله شوم شناختن یک زن صحه گذاشته!؟ شوم شناختن زن، بدترین و شرم آورترین بخش سنت بود که قبل از همه باید از بین برده می شد! برای نویسنده ای که تا این اندازه در جامعه تاثیر گذار بوده، خبط کوچکی نیست. فکرش را که می کنم می بینم در بین طیفی از جامعه ایران که از تولیدات فرهنگی زمان پهلوی دوم خیلی تاثیر گرفته اند بیزاری بیخود و بی جهت از یک نفر و ابراز آن خیلی رایج هست! بخش فرهیخته تر متاثر از سریال دایی جان ناپلئون این طیف مثل همان شخصیت های داستان واکنش نشان می دهند. بخش فحاش آنها در کوبیدن بیخود و بی جهت افراد، حد و مرز نمی شناسند. پارسال همین موقع ها توماج صالحی، یک کلام، گفته بود که باید این روزها آگاهی خود را بالا ببریم. فقط همین! سر همین حرف نمی دانید که چه فحش های رکیکی به او دادند. مژگان شجریان یک کلام گفته بود برق خانه من در آمریکا قطع شده. فحش های رکیک سوی او روانه کردند. این رفتار ایراد دارد. خیلی هم ایراد دارد!
الان می خواهم به شخصیت های مادر و مادر شوهر قمر در سریال دایی جان ناپلئون بپردازم. اگه من داستان را می نوشتم یا سریال را می ساختم این دو زن را قهرمانان داستان می کردم! اما در داستان دایی جان ناپلئون، هردوی این زنان تحقیر و مسخره شده اند. هر دوی این زنان بیوه هایی هستند که با سختی ها درمی افتند تا از فرزندان خود در برابر جامعه خشن محافظت کند. مادر قمر از طبقه اشراف هست. مشکل مالی ندارد اما باید تک دختر شیرین-عقلش را از مردانی که دندان تیز کرده اند محافظت کنند. دختر شیرین عقل، قبل از ازدواج باردار می شود. مادر قمر با سادگی تمام برای محافظت از دخترکش، مثل ماده- شیر می غرد! آیا باید با او همدردی کرد یا باید مسخره اش نمود؟! مادر ساده دل قمر آن قدر سیاست ندارد که بداند آن گونه غریدن برای خودش و دخترش گران تمام خواهد شد اما باز به هر دری می زند که دخترکش از این ماجرا کمتر آسیب ببیند. موفق هم می شود. گویا قمر از عاقبت-به-خیر ترین شخصیت های داستان می شود. این در سایه همان مادر و مادرشوهری است که در داستان تحقیر و مسخره می شوند.در جامعه واقعی دخترکان بسیاری مثل قمر بوده اند و هستند که به همان مسئله گرفتار می آیند. این یک واقعیت هست! اما آنان که مادری چون مادر قمر ندارند به انواع و اقسام بدبختی ها گرفتار می آیند. مثل قمر، عاقبت-به-خیر نمی شوند.و اما از مادر شوهر قمر بگویم. دست-تنها و با فقر دو فرزندش را بزرگ کرده. دست تقدیر پسر او را داماد یک خانواده اشرافی پرمدعا می کند. از یک سو، امکانی فراهم می شود که از فقر نجات یابد و چندین طبقه خانواده را بالا تر کشد و از سوی دیگر، آماج تحقیرهای این خاندان اشرافی قرار می گیرد. بااین حال این زن -که در داستان و سریال تحقیر می شود- به بهترین نحو تغییر آنی در زندگی خود را مدیریت می کند. اصلا خود را نمی بازد. به کله پز بودن شوهر مرحومش افتخار هم می کند. (خیلی قابل تحسین هست). به عنوان مادرشوهر، می توانست دق دلی اش را از آن همه تحقیر طبقاتی سر عروس شیرین-عقل و غیرباکره اش در بیاورد! اما چنین نمی کند. هم حس حمایت مادرانه اش نسبت به این دخترک ساده دل و معصوم و هم عقل معاشش به او می گوید که باید به این دخترک محبت کند. خیلی زود قاپ دخترک را می دزدد. برایش لباس می دوزد قربون صدقه اش می رود. با این کارها جای خود را هم در دل قمر و هم از طریق قمر در سطح خاندان تثبیت می کند. کاری که این زن می کند پدر تحصیلکرده و داروخانه دار سعید با آن همه ادعا در همه آن سالها نتوانسته بود انجام دهد. آن همه کل کلش با دایی جان سر احساس خود کم بینی طبقاتی اش بود. والا در همه فامیل ها، پیرمردانی هستند که چرت و پرت می گویند. برای مردان میانسال چرت و پرت گویی پیرمردان مسئله ساز و دغدغه نمی شود. از این گوش می شنوند و از آن گوش در می کنند! این که برای «آقا جان» این همه مسئله شده بود به خاطر احساس ضعف و حقارت خودش بود! چیزی که همان زنی که مسخره می شد نداشت!
نقد من به سریال و داستان دایی جان ناپلئون به معنای رد ارزش آنها نیست. به خوبی آگاهم که این داستان و سریال از جمله گوهرهای میراث فرهنگی ماست. هر اثر ادبی را که برگزینیم از این جور ایراد ها می توان در آنها یافت. اگر بخواهیم به دلیل این گونه ایرادها آنها را کنار بگذاریم چیزی باقی نمی ماند. اما نباید بی چون چرا به میراث ادبی مان بنگریم.اندکی بعد از انتشار رمان پرفروش بامداد خمار، نویسنده دیگری «شب سراب» را نوشت. داستان دقیقا همان بود ولی از زبان ضدقهرمان داستان نقل می شد. در بامداد خمار، نگرش طبقاتی نویسنده بیداد می کرد. از منظر نویسنده هرکاری که طبقه اشراف می کردند خوب و دل انگیز بود و هر کاری که فقرا می کردند سزاوار سرزنش! حتی اگر هر دو همان کار را می کردند (مثلا از غذا لذت می بردند) برای اشراف پسندیدنی بود و برای فقرا مایه ننگ! گویا در سریالی که اخیرا با اقتباس از رمان ساخته اند این نگرش طبقاتی اندکی تعدیل شده. به هر حال «شب سراب» همان داستان را نقل می کند اما طرف فقرا را می گیرد.به نظرم حرکت نویسنده «شب سراب» بسیار هوشمندانه بوده. هم دیدگاه خود را بیان کرده و هم به طور نرم نقد کرده و هم کتابی نوشته که خواننده تضمین شده دارد. درصد قابل توجهی از کسانی که بامداد خمار را خوانده بودند شب سراب را هم می خواندند. من وقتی از کتابفروش می خواستم بامداد خمار را بخرم به من گفت شب سراب را هم باید بردارم تا تکمیل شود. از او به خاطر این توصیه ممنونم.بعد از این همه سال به نظرم وقت آن هست که نویسنده ای همت کند و داستان دایی جان ناپلئون را از زبان زنان این داستان بازگو نماید. کتاب خواهد فروخت!در نوشته بعدی ام به «خانه قمر خانم» می پردازم. ودر انتها می نویسم که چرا در این هیری ویری به این موضوعات می پردازم.
«خانه قمر خانم» هم ازتولیدات فرهنگی تاثیرگذار و محبوب زمان محمدرضا شاه بود. اصطلاح خانه «قمر خانمی» هم مثل بسیاری از تکیه کلام ها در سریال دایی جان ناپلئون وارد دایره اصطلاحات ایرانیان شده. خانه قمر خانمی به خانه ای گفته می شود که دورتادور یک حیاط اتاق هایی دارد که به اجاره داده می شوند. کارگردان سریال خانه قمر خانم، کم کسی نبود! بهمن فرمان آرا آن را ساخته بود. بازیگر نقش قمرخانم در این سریال همان مادر قمر در سریال دایی جان ناپلئون بود. (یک خورده قمر در قمر و قمر در عقرب شد!)قمر خانم در اینجا هم باز همان نقش ماده-شیر غرنده را دارد. باز هم دست-تنها دخترکش را بزرگ می کند. اتاق های خانه را اجاره می دهد و از محل آنها زندگی را می چرخاند. گاهی با سر وصدای زیاد و اندکی تحکم، زنان خانه را جمع می کند و مجلس رقص و آواز راه می اندازد. علی الاصول باید قهرمان داستان می شد. علی الاصول باید تلاش او را برای بزرگ کردن دخترک و ایجاد یک محیط شاد توام با رقص و آواز را در آن خانه مفلوک پاس می داشتند. علی الاصول ضدقهرمانان داستان باید مستاجرانی می شدند که چون صاحب خانه را یک زن بیوه با دختری یتیم می دیدند می خواستند پرداختن اجاره خانه را بپیچونند. اما چنین نبود. قمر خانم ضدقهرمان نشان داده می شود و مستاجرانی که می خواستند اجاره خانه را بپیچونند مظلوم!فیلم ها و سریال های زمان-شاهی این نوع قضاوت کردن را در بین تماشاچیان جا انداخته اند. آنها هم بعد از پنجاه سال بر نمی تابند که زنی، مستقل از مردان، توانمندی رهبری داشته باشد ویا نامش اسم رمز گردد. از یک سو، زنانی را که در محیط بند سیاسی زندان می خواهند با دست افشانی بر محیط افسرده فایق آیند تحقیر می کنند و انواع و اقسام توهین ها را به آنها روا می دارند اما از سوی دیگر برای خوشایند کسی که به کشورشان حمله کرده در خیابان های اروپا و آمریکا خوش-رقصی می نمایند!

برعکس نظر آنان که برای حمله به کشور برای ترامپ خوش رقصی کردند، در جنگ بین مردم حلوا پخش نمی کنند! جنگ با خود انواع و اقسام بدبختی ها را می آورد. بعد از جنگ رکود اقتصادی فلج کننده و ناراحتی های عصبی حاد پیش خواهند آمد. در سریال ارطغرل مرتب گفته می شود که خاتون، اجاقی هست که بعد از همه مصیبت ها همه را دور خود جمع می کند و به آنها می آموزد که باید با استقامت وراست-قامت بایستند. در سریال ارطغرل این حرکت هایمه آنا تحسین و تقدیر می شود. در سریال، زنان جوان تر قبیله از هایمه آنا می می آموزند که باید چنین عمل کنند. در ترکیه یک صدم مشکلات ما را ندارند. از زمان جنگ جهانی اول به این سو، ترکیه گرفتار جنگ جدی ای نشده که زندگی مردم عادی را تحت تاثیر قرار دهد. سنگ بنایی که آتا تورک و یارانش نهادند چنان محکم بود که آسودگی مردمش را برای دهه ها تضمین کرد. به رهبری و درایت جانشین ویارآتا تورک، اینونو، ترکیه حتی وارد جنگ جهانی دوم نشد اما ورود متفقین به ایران در جنگ جهانی دوم اپیدمی ها و قحطی ها به دنبال داشت. آگاهی دقیق آتاتورک و یارانش از ظرایف جغرافیای سیاسی ، علوم و فنون نظامی (هم به صورت آکادمیک و هم به طور تجربی در نبردهایی چون گالیپولی که حتی چرچیل را به زانو در آورد) و شناخت نسبتا عمیق آنها از مفهوم دولت-ملت در دنیای جدید، آتا تورک و یارانش را قادر ساخت که چنین سنگ بنایی را بگذارند. ما چنین جمعی از دولتمردان نداشتیم. چهار تا جنگی که رضا شاه با خان های محلی داشت در مقایسه با نبرد گالیپولی آتاتورک با ارتش و ناوگان انگلیس، یادآور همان جنگ های کازرون و ممسنی دایی جان ناپلئون است. (علی بندری در بی پلاس مستندی در مورد همین جنگ گالیپولی دارد. آن را ببینید تا متوجه شوید از چه حرف می زنم.)
در نبود چنان دولتمردانی که بتوانند سنگ بنای صلح را در دنیای جنگ بگذارند، مردم مظلوم ایران در همین چهل و چند سال اخیر سه جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند. به دلیل همین مصیبت ها علی الاصول ما بیشتر از ترکیه ای ها نیاز داریم که زحمات «هایمه آنا» هایمان را پاس بداریم و از آنها الگو بسازیم. اما فرهنگسازان ما به جای پاسداشت از «هایمه آنا» های خودمان، زنان قدرتمندی که نقش همان اجاق را باز می کنند تحقیر کرده اند. علت این که من این سری نوشته را منتشر کردم همین بود. ما به زودی نیاز خیلی شدیدی به «هایمه آنا» خواهیم داشت که ما را گرد اجاق آورد و نگذارد که از نظر روانی از درون بپاشیم. همچنین نگذارد که از هم بپاشیم. یکی از نقش های مهم «هایمه آنا»، ایجاد آشتی بین پسران خود و نیز بین خیل عظیم کسانی بود که برایشان مادری کرده بود.وقت آن نیست که بی خود وبی جهت از یکی بیزار شویم و او را از جمع طرد کنیم. نیاز به هایمه انایی هست که همه را زیر بال و پر خود بگیرد نه کسانی که افرادی را بیخود و بی جهت با بهانه های واهی نظیر «شوم بودن» از جمع برانند. حتی نیاز به قمر خانومی هست که -ولو با تحکم -افراد را جمع کند و مجلس شادی ترتیب دهد. قدر این قمر خانوم را باید دانست نه آن که از او دیو دوسر ساخت!


اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

از اوشین تا هایمه آنا

+0 به یه ن

در اواخر جنگ صدام، تلویزیون سریال اوشین را نشان می داد. یک ملت می نشست و بدبختی ها و در عین حال مقاومت اوشین را تماشا می کرد و اشک می ریخت. خیلی ها از او الگو می گرفتند. خیلی ها هم با او حس همذات پنداری می کردند. بسیاری از زنان-برخی به-حق اما بسیاری از روی لوس بازی- می گفتند «من خودم هم اوشین هستم.» منظورشان این بود که خیلی مظلوم واقع شده اند! گاهی حتی مردان گنده هم می گفتند «من هم اوشین هستم.» یه-خورده خنده دار می شد. گویا مردمی که به علت جنگ در انواع سختی ها بودند وقتی می دیدند جماعتی از خودشان هم بیشتر در سختی اند ولی دوام می آورند از آنها الهام می گرفتند. آن موقع کمبود موادغذایی و سایر مایحتاج زندگی بیداد می کرد. اوشین حتی بیشتر کمبود داشت اما مقاومت می کرد.این روزها سریال ارطغرل برای من همان کارکرد سریال اوشین را دارد. در سریال ارطغرل هر لحظه احتمال می رود که صلیبیون یا مغول ها حمله کنند و قبیله را تار و مار کنند. نماد مقاومت در سریال ارطغرل مادر ارطغرل هست. نام او «هایما» ست. به او هایما خاتون یا هایما آنا می گویند. برای همه قبیله مادری می کند. هر مصیبتی هم که رخ می دهد می گوید خاتون بیگ باید استوار بایستد تا قبیله سرپا بماند. در فصل دوم سریال، هایمه آنا بعد از فوت همسرش رئیس قبیله می شود. در این فصل قبیله بعد از حمله مغول در سخت ترین شرایط خود قرار دارد. انگشتر ارطغرل را در میان خاکستر کسانی که مغول ها زنده زنده سوزانده بودند می یابند وبرای او می آورند. همگی گمان می کنند مغول ها ارطغرل را سوزانده و کشته اند. هایما آنا برای این که باز هم استوار بایستد تا مبادا قبیله به یاس گرفتار شود به آن یکی پسرش که انگشتر را آورده تکیه می کند تا از رنج زمین نیافتد و اهالی قبیله او را در حالت ضعف نبینند.باز هم در مورد هایما آنا خواهم نوشت. اوشین متعلق به فرهنگ ژاپنی بود که خیلی از فرهنگ ما دور هست. در دوبله او را تا حد زیادی ایرانیزه کرده بودند که برای ما قابل درک باشد. اما هایما آنا خیلی نزدیک هست. احتمالا در قبایل ترکمن امروزی بگردید هایمه آنا های زیادی می یابید. تا همین اواخر در روستاهای آذربایجان هم هایمه آنا ها بودند. شاید هنوز هم باشند. آموزش مدارس ما و نیز تولیدات فرهنگی رسمی ما استعداد هایمه آنا شدن را در شهرهای ما کشته اند. حتی سریال های مشهور و محبوب تاریخ تلویزیون ایران مانند «دایی جان ناپلئون» یا «خانه قمر خانم» در جهت تحقیر و محدود ساختن هایمه آنا ها بود. خوشبختانه در سریال «روزی روزگاری» یکی شبیه هایمه آنا داشتیم ولی عموم سریال ها و فیلم هایی که حتی امروزه هم با نوستالژی و تحسین بسیار از آنها یاد می شود در جهت این هست که زنان را ضعیف کند. باز هم در این باره خواهم نوشت.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

روز جهانی زنان در علم

+0 به یه ن

با سلام و عرض احترام

امروز یازدهم فوریه و روزجهانی زنان در علم هست 

به این مناسبت لینک سخنرانی ها به عناوین «زنان تاثیرگذار در فیزیک ذرات» و «زنان تاثیرگذار در نجوم» را در زیر خدمت شما ارسال می نمایم. درانتهای هر دو سخنرانی نکاتی در مورد مسایل رایج فرا روی زنان پیشروی تحصیلکرده در جامعه  امروز ایران عنوان شده اند.

با احترام

یاسمن فرزان

https://www.aparat.com/v/brf3m00?refererRef=channel_page

 

https://www.aparat.com/v/zvbbe0b?refererRef=channel_page

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

ترانه زندگی

+0 به یه ن

دستاورد مهم جنبش «زن، زندگی، آزادی» که مستند «ترانه» هم با افتخار بر آن تاکید می کند تثبیت آزادی انتخاب سبک زندگی و آزادی انتخاب پوشش به عنوان بخشی از آن  است.  پادشاهی خواهان این مستند و طرز فکر پشت آن را تحقیر می کنند . پادشاهی خواهان می گویند کل دستاورد این جنبش که این همه به آن می نازید برداشتن حجاب است که دهه ها قبل از آن اعلیحضرتین ما در سینی طلا به زنان ایران تقدیم کرده بودند اما زنان ومردان نمک-نشناس  و نفهم آن را پس زدند (نقل به مضمون). نه جانم! دستاورد مهم جنبش یعنی حق آزادی انتخاب پوشش را نه تنها پهلوی ها به مردم ایران ارزانی نداشتند بلکه پهلوی ها و طرفدارانشان از همان اولین روزی  که رضاخان به همراه سید ضیا تهران را گرفت تا به امروز که طرفدارانش ظاهر  نرگس محمدی را تحقیر می کنند به لباس و سبک زندگی اهالی ایران- به خصوص زنان- کار داشتند و دارند و به انواع مختلف اعمال زور می کردند ومی کنند. در واقع پهلوی ها بدعت گذار  زور گفتن حکومت در مورد پوشش اهالی مملکت بودند. قبل از پهلوی ها-تا جایی که من اطلاع دارم- پادشاه کاری به کار لباس مردم نداشت! روحانیون کار داشتند اما حکومت کار نداشت. پهلوی این بدعت را گذاشت! منظورم فقط جریان کشف حجاب و یا از بین بردن اجباری  لباس های سنتی در دوران تثبیت شده قدرت رضا شاه نبود.کنترلگری مخرب پهلوی در لباس و پوشش مردم  در اشکال گوناگون فراتر از این دو دخالتگری بود. از همان ابتدا به همراه سید ضیا برای انجمن های آزادی زنان مشکل ایجاد کردند. برای بانو وزیری به دلیل حجاب و...-دقیقا به سبک همین ج ا- مشکلات به وجود آوردند. سال ها گذشت تا رضا شاه به ترکیه برود و این بار از آن سوی بام بیافتد و این بار برای کشف حجاب به زنان زور بگوید.


در دوران پهلوی دوم هم این دخالتگری از بین نرفت. فقط زیر پوستی تر شد!  یک عکس از بازار اصفهان می گذارند که پشت ویترین یک طلا فروش دو دختر بیحجاب و دو زن چادری دارند  زنجیرهای طلا را تماشا می کنند. پیامی که من از این عکس می گیرم این هست که زنان -چه بیحجاب چه باحجاب- به طلا علاقه دارند! اما پادشاهی خواهان می خواهند به ما قبولانند که این عکس یعنی در زمان پهلوی- دست کم در زمان پهلوی دوم- کسی کاری  به کار پوشش زنان نداشته. ظاهرا همین طور بوده اما باطنا خیر.

 گویا شعار خانم فرخ رو پارسا وزیر آموزش پرورش این بوده: «نه چادر و نه مینی ژوپ». خیلی هم به این شعار می نازند و آن را نهایت تدبیر می دانند. از لحاظ حقوق و آزادی های زنان و دختران، من بدتر از این شعار را نمی توانم تصور کنم. این یعنی هم به چادری قرار هست گیر بدهند و هم به مینی ژوپی! معیار مینی ژوپ هم که خوش تعریف نیست. این یعنی جواز آن که  دایم به پروپاچه  دختران زل بزنند تا براساس بلندی یا کوتاهی دامنشان  آنها را قضاوت کنند. نتیجه این شعار تربیت خیل عظیم دختران فارغ التحصیل از دبیرستان شد که  نظر شخصی خود را معیار تعادل در پوشش می دانستند و هر که را خارج از تعادل مورد نظر آنها بود سزاوار تیغ ملامت. این دختران شدند مادران و معلمان نسل ما، دهه پنجاهی ها ی مظلوم!.  گشت ارشاد (با نام های گوناگون) از یک  سو، نسل ما را له کرد از سوی دیگر همین نسل زنان تربیت شده مدارس پهلوی.اگر گشت ارشاد در یک جهت می کوبید  زنان دوروبر خودمان از هر جهت ما را له می کردند. اگر روزی ساده تر و پوشیده تر از تعادل مد نظر شان -که بسته به سنگینی شام دیشب هر روز هم عوض می شد- ظاهر می شدیم امل خوانده می شدیم. اگر فردایش پررزق و برق تر ظ واهر می شدیم طور دیگر تحقیر می شدیم. چرا؟ چون در مدارس زمان پهلوی دوم آموخته بودند «نه چادر نه مینی ژوپ»! فراتر از آن، آموخته بودند یک انسان حق دارد بر این اساس  سلیقه خودش پوشش دیگری را قضاوت کرده سپس تیر ملامت به سویش روانه کند. بعد از ۵۰ سال پهلوی-پرستان از این گونه گیر دادن به پوشش دست برنداشته اند. هنوز خود را محق می دانند که  به کسی مثل من که عکس پروفایلش بی حجاب نیست به این بهانه، بتازند. ورای درک و فهمشان هست که ترانه و امثال ترانه برای روسری برداشتن آن همه هزینه نداده اند بلکه برای حق آزادی پوشش هزینه داده اند. دستاورد جنبش زن زندگی آزادی در این زمینه بسیار ستودنی است. باید زن باشی و در این ممکلت زندگی کرده باشی تا درک کنی که جنبش چه معجزه ای نموده. (از نمونه های معجزه این جنبش به تدریج خواهم نوشت.)

در بخشی از مستند ترانه، مقایسه ای بین  عدم حمایت مردان از  مطالبات زنان در اسفند ۱۳۵۷ و حمایت از جنبش مهسا توسط مردان می شود. به درستی و به تحسین تاکید می شود که راه درازی را در این مدت طی کرده ایم. پادشاهی خواهان هم به تمسخر می گویند اگر همان زنان که در اسفند ۱۳۵۷ به خیابان ها رفتند چند ماه قبل به خیابان رفته و جلوی انقلاب  رامی گرفتند لازم نمی شد که در اسفند ماه ۵۷  خود به خیابان بروند و در ۱۴۰۱ دخترانشان! خیلی جالبه! این پادشاهی خواهان دست پیش می گیرند پس نیافتند. سیستم اطلاعاتی و امنیتی خود پهلوی آن همه سوتی داده بود که کار آنجا کشید. شاه مملکت که همیشه به همه می گفت بنشینید سرجایتان که همه امور در دست من هست تا دید اوضاع قاراشمیش هست گذاشت رفت خارج. اون وقت اینها انتظار داشتند دختران جوان سال ۵۷ تاج را برای او نگه دارند؟!. عجب رویی دارند این پادشاهی خواهان! سیستم عریض و طویل امنیتی پهلوی اون قدر بیغ بود که نگشت ببینه اون تشکیلات و نحله فکری که دو بار به جان شاه سوقصد کرده چند نخست وزیر کشته و بی حدو حساب روشنفکر مملکت را (به عنوان مثال کسروی را) از بین برده چیه و آن را متلاشی بکنه. هنوز هم گوشی دستش نیومده و چپ خیالی خود را به جای آن می کوبه! اون وقت به دختران تظاهر کننده در ۸ مارس ۱۹۷۹ ایراد می گیره!!

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

جای خالی پدر

+0 به یه ن

پدر سنتی ایرانی، «زر» هم داره «زور» هم داره. اما خدا اون روز نیاره که دختری یا پسری یتیم بشه و  هزار تا غریبه پیداشون بشه که حس پدری نسبت به این یتیم داشته باشند. از غریبه که «زر» انتظار نمی ره! می مونه «زور» ! این غریبه به یتیم «زور» می گه و تازه منت هم می ذاره که دارم برات پدری می کنم!!!!

هر کسی گفته که بچه «با ازدست دادن پدر یتیم نمی شه و فقط با ازدست دادن مادر یتیم می شه»، حرف مفت زده! نه تنها بچه بلکه آدم بزرگسال هم با از دست دادن پدر یتیم می شه! اگر مادر خیلی دلسوز و فداکاری داشته باشه، فقدان پدر تا حدودی جبران می شه. اما اگر مادر معمولی داشته باشه یتیم می مونه. اگر فقیر باشند که دیگه هیچ چی. از اون بدتر وقتی است که پدر فوت کنه و مادر هم خودشیفته باشه. این یتیم از یتیم فقیر هم بینوا تره. کسی هم نه تنها کمکی نمی کنه بلکه هرکسی رد می شه (به خصوص هر مردی که رد می شه) یک سنگ هم طرف فرزند یتیم گرفتار مادر خودشیفته پرت می کنه! چرا؟! چون خود آن مادر خودشیفته بقیه (به خصوص سایر مردان) را تحریک می کنه که سنگی بر سر فرزند یتیمش بزنند. خودش را بهترین مادر دنیا جلوه می ده و فرزند یتیم بینوایش را جرثومه همه بدی ها و ناسازگاری ها  که باید به او سنگ زد. زنها کمتر آلت دست مادران خودشیفته می شوند اما مردان بسیاری هستند که با سنگ زدن به یتیم بینوا می خواهند در دل مادربیوه اش جا کنند!

قهرمان من خانم های خانواده گسترده (مادربزرگ، خاله، عمه، زندایی زن عمو و....) هستند که دست نوازشی برسر یتیم گرفتار مادر خودشیفته می کشند. فکر نکنید کار آسانی است. شعوری می خواهد که پشت پرده فیلم های مادر خودشیفته را ببینند. شجاعتی می خواهد که دور از چشم مادر خودشیفته محبتی به آن یتیم بینوا کنند. )درصد مادرانی که  به دلایل نابسامانی های روانی از مهر مادری تهی هستند و با درجات مختلف به فرزند خود زجر می دهند کم نیست. بسته به نوع جوامع بین ده تا بیست درصد مادران را تشکیل می دهد.)

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

پژمان جمشیدی و خانواده فرهنگی اش!

+0 به یه ن

دوستان پژمان جمشیدی برای این که مخاطب را متقاعد کنند که پژمان بیگناه هست می گویند که او از خانواده فرهنگی بوده. منظور این که چون والدین او معلم بوده اند پس حتما او را خوب تربیت کرده اند و او دست به چنین کارهایی نمی زند. ابدا این دلیل متقاعد کننده نیست. من قبلا چند بار گفتم  باز هم تکرار می کنم: تربیت کلیشه ای والدین یا معلمان کنترلگر که فرزندانشان را محدود می سازد و مجبورشان می کند که  از کنجکاوی های متداول نوجوانان در سن بلوغ نسبت به جنس مکمل صرفنظر کند  لزوما شهروندانی با رفتار جنسی قابل قبول نمی سازد.اتفاقا کسی را که مادر و پدر یا معلم و مدیر مدرسه اش در نوجوانی خیلی از این جهت چشم و گوش بسته بار می آورند ممکن هست  وقتی به سن بالای چهل می رسد با ناشیگری و دست و پا چلفتی بازی با سواستفاده از قدرت و شهرت و ثروتمند که کسب نموده بخواهد  به خودش ثابت کند که «من هم از این کارها بلدم!» بعدش خیلی احتمال دارد که از نظر اخلاق جنسی کار نامربوطی انجام دهد. 

این تیپ ها در فضای آکادمیک فراوانند.

اگر در فضای آکادمیک  هستید خیلی احتمال دارد که با این قبیل تیپ ها مواجه شوید. اگر هم شکایتی در این باب شد حتما جدی بگیرید و پی گیری نمایید و گمان نکنید فلانی «بچه مثبت تر» یا «بچه ننه تر» از آن هست که برای خانمی مزاحمت ایجاد کند.  مزاحمت جنسی در محل کار اتفاقا بیشتر از این بچه ننه ها و بچه مثبت ها  سر می زند که حتی این را هم نمی دانند که  نه محل کار با مناسبات  روابط کاری، جای این کارها ست نه مجتمع مسکونی ای مانند آتی ساز که محل زندگی خانواده هاست!  حتی اگر اتهامات شاکی را باور نکنیم و روایت پژمان جمشیدی را بپذیریم باز هم نشان از آن دارد که این مرد میانسال،  با هنجارهای جامعه ای نظیر مجتمع مسکونی آتی ساز ناآشنا بوده! در این گونه مجتمع ها شاید ازدواج سفید  میانسالان یا دوستی دختر پسر جوان و نظایر آن حل شده باشد اما این روایتی که پژمان جمشیدی از خواندن صیغه محرمیت تعریف می کند به شدت مقبوح هست. همسایه ها نمی پسندند در مجتمع شان از این خبرها باشد!   احتمالا اگر پژمان جمشیدی تربیت شده خانواده فرهنگی نبود، تا این سن در کف خیابان آن قدر تجربه کسب کرده بود  که  به گونه ای دیگر عمل کند.  تربیت شدن در خانواده فرهنگی و قایم شدن پشت هویت «بچه معلم بودن» چنان چشمانش را بسته که حتی از او امکان آموختن در کف خیابان را هم گرفته!


دوم هم این که «پدر و مادر فرهنگی» (یعنی معلم های همنسل والدین ما)  هیچ جا آموزش جنسی درست و حسابی ندیده بودند که بتوانند فرزند یا دانش آموزی تربیت کنند که وقتی بر اسب  قدرت و ثروت تاختن آغازید از آسیب هایی از جنس آن که درمورد پژمان جمشیدی می بینیم مصون بماند. ما (نسل دهه پنجاهی) هم آموزش رسمی جنسی نداشته ایم. آموزش رسمی جنسی ما عبارت بود از لب گزیدن همان معلم ها در موقع مطرح شدن این گونه مسایل.  یعنی انکار کل ماجرا! تربیت و آموزش رسمی و علمی ای در کار نبود. اما در همان مدرسه های ما -در دهه شصت و هفتاد- تا بخواهید دانش آموزان  در گوش هم «جوک های بی تربیتی» می گفتند و از خنده ریسه می رفتند! از میان این جوک ها یک چیزهایی دستگیرمان می شد! اونها یی که بچه مثبت تر بودند همین جوک ها را هم نمی شنیدند که مثلا محبوب معلم و ناظم باشند. 

یک بچه معلم خوب و حرف گوش کن  با تربیت خوب می بایست آن جوک ها را  نشنود و گویندگان را با لب گزیدن به شیوه معلمان ساکت کند.

آیا همین کافی است که از او مردی یا زنی  بسازد که وقتی به قدرت و ثروت  رسید  از  آن موقعیت سواستفاده جنسی نکند!؟ گمان نمی کنم!


دهه شصت و هفتاد و به همراه  آن نوجوانی  نسل ما، گذشت. اینترنت آمد و امکان آموزش های متنوع را از همه نوع فراهم کرد. در زمینه جنسی امکان دو نوع آموزش فراهم شد:یک سری آموزش های علمی شامل آموزش های بهداشتی  (چه بهداشت جسمی چه بهداشت روانی)، آموزش های مربوط به مطالعات جامعه شناسی در این زمینه و...  یکی مثل من تا حدودی از این آموزش های علمی  بهره مند شدیم. یعنی لازمه آن را حس کردیم که باید آگاهی خود را در این زمینه بالا ببریم. درک کردیم این یک مسئله است که با شیوه انکار و  لب گزیدن نسل قبل نمی توان سر و ته آن را هم آورد. فکر کردیم که اگر آگاهی لازم را نیابیم نمی توانیم در دنیای پیچیده امروز، آسیب های  چالش های پیش آمده را خوب مهار کنیم. در نتیجه  خود من  مقالات متعددی در مورد خشونت جنسی، معنای آزار جنسی در محیط کار و نظایر آن خواندم تا وقتی  خانم پژوهشگر جوانی نگرانی ای از این جهت بیان می کند مثل گیتی معینی جواب  تحویلش ندهم!  شخصی با موقعیت پژمان جمشیدی - که به قول همان گیتی معینی صدها نفر دور وبرش «موس موس» می کنند- بیش از من نیاز داشت که این گونه مقالات را مطالعه کند اما شرط می بندم مطالعه نکرده! والا با این مسئله این گونه برخورد نمی کرد! 

اگر اهل مطالعه بود که همان دوره لیسانس دانشگاهش را تمام می کرد و آن را نیمه کاره رها نمی کرد! پدر و مادر معلم داشتن می تواند دو اثر متضاد داشته باشد: یک عده را علاقه مند به تحصیل و مطالعه می کند و عده دیگر را از هر چی درس و مطالعه هست دلزده می کند.

 واما نوع دوم آموزش ها که اینترنت آن را گستراند و فراگیر کرد:  در اینترنت همان طور که می دانید سایت های ممنوعه جنسی هم هستند که  همچون سایر کالاهای ممنوعه بسیار پرطرفدارند. اتفاقا کسانی که در نوجوانی گرفتار تربیتی خشک و بسیار پر دیسپلین بوده اند در میانسالی بیشتر کنجکاوند که به این سایت ها سر بزنند. در غیاب آموزش جنسی علمی، این گونه سایت ها آموزش کاذب مخرب می دهند. هر چه طرف چشم و گوش بسته تر باشد بیشتر هر مزخرفی را  که در آن سایت ها می بیند باور می کند. هرچه در نوجوانی بیشتر گرفتار دیسیپلین کور بوده باشد در میانسالگی  بیشتر خیال می کند برای اثبات مردانگی یا زنانگی خود باید، مزخرفات آن سایت را در عمل بازسازی کند. کسی که در میانسالگی حس می کند از این جهت آرد هایش را بیخته و الک هایش را آویخته اصلا دور از شان خود می داند که این گونه سایت ها را تماشا کند. می گوید «مگه من خودمم  چِمِه  که بنشینم  کارهای بقیه را از پشت مانیتور تماشا کنم؟!» اگر هم تماشا کرد می فهمد خیلی هاشون جلوه های ویژه هستند نه واقعی. اما مرد یا زن میانسال که  توسط والدینی که لب می گزیدند تربیت شده  کمتر متوجه می شود و بیشتر باور می کند. در مقالات علمی مربوط خشونت بر علیه زنان، می نویسند که باور کردن این سایت ها چه عواقبی دارد. در حالی که در جلوه های ویژه سینمایی برای تهیه آنها استفاده شده فرد ابله چشم و گوش بسته ای که می بیند گمان می کند باید چنین کند  و خلاصه کاردست خودش و پارتنرش می دهد.با نصیحت  یا لب گزیدن نمی توان جلوی تماشای این قبیل سایت ها را گرفت.  اما می توان گفت که هر چیزی را که در فضای مجازی می بینید باور نکنید. همین طور که در خردسالی والدین ما به ما گفتند که «وقتی در فیلمی هنرپیشه ای می میرد باور نکن و غصه نخور. فیلم سینمایی هست دیگه! واقعا که نمرده!» در مقطعی هم باید به آنها بیاموزند که «اولا از این سایت ها تماشا نکن. ثانیا اگر وسوسه خود را نتوانستی مهار کنی و تماشا کردی هرچه دیدی باور نکن! بیشترش جلوه های ویژه سینمایی است. حقه های سینمایی که قرار نیست واقعیت داشته باشد یا  در زندگی واقعی، تقلید شود.»

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

رضایت به چی؟

+0 به یه ن

احتمالا در مورد اتهامی که علیه «پژمان جشمیدی» مطرح شده شنیده اید. من نظری ندارم جز  از این  اصل کلی قضاوت که تا اتهامی ثابت نشده است فرض باید  بر معصومیت متهم باشد.

Innocent until proven guilty

 گیتی معینی متولد دهه ۲۰ یکی از هنرپیشه ایران  است که در برخی سریال ها بازی کرده است. من او را تا چند روز پیش نمی شناختم. او در مورد این قضیه اظهار نظری نموده است که بسیار شبیه  نظرات صحبت ها و قضاوت های عموم زنان همنسل خود  تا ۲۰ -۳۰ سال پیش است. البته  اغلب همنسلان او در سالهای اخیر نگرش امروزی تر و مهربانانه-تر-نسبت-به همجنسان خود پیدا کرده اند. اما این فرد با این که هنرپیشه هست و در اجتماع هم با تیپ هنری -که علی الاصول جزو پیشروترین اقشار جامعه هستند- حشر و نشر دارد نگرشی شبیه مردم ۶۰ سال  پیش دارد.  لینک صحبتش را اینجا می ذارم. نه به خاطر این که حرف ارزشمندی می زند! بلکه به این علت که هنوز رسوبات این نگرش واپسگرا، زن ستیز و ویرانگر در کشور ما هست. باید آن را شناخت تا از آسیب های ناشی از آن در امان ماند:

https://www.youtube.com/shorts/gF8hrmJ2WSo

یک ویدئوی دیگر را هم می ذارم که در آن یک نفر  که گویا دوره های حقوقی مربوط به مسایل تجاوز جنسی را دیده منتشر کرده. عنوان ویدئو هست: «خشونت جنسی و مفهوم رضایت.» من این فرد را هم نمی شناسم و حدس می زنم با بسیاری از عقاید و نظرات وی  خارج از این موضوع هم همسو نباشم.  اما آن چه در این ویدئو در مورد خشونت و .... می گوید مطالب استاندارد هست که در مباحث مربوطه توسط کارشناسان امر به جامعه آموزش داده می شود. در ویدئو به شبهاتی که در این امر  در جامعه ما وجود دارد  با بیانی شیوا پاسخ  می دهد:

https://www.youtube.com/watch?v=P7A0bxxvwPw

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

بدسرپرست تنهاتر است

+0 به یه ن

چند سال پیش عده ای از سلبریتی های ایرانی یک کمپین زیبا راه انداخته بودند با عنوان «بد سرپرست تنهاتر هست.» درست هم می گفتند. بالاخره در جامعه امروز ما موسسات متعددی هستند که به کودک یتیم رسیدگی می کنند. جامعه ما آماده است که چتر حمایتی بر سرکودکان یتیم بگستراند. اما بدسرپرستی که گرفتار یک پدر خشمگین هست تنها می ماند. کمتر کسی جرئت می کند نزدیک شود و از کودک حمایتی نماید که پدر دیوانه و آزارگری دارد.

اما چنین کودکی تنها ترین نیست! تنها تر از او کودکی است که گرفتار مادری خودشیفته ونامهربان هست که اتفاقا ظاهری موجه هم دارد.  همسایه ها یواشکی به کودک تحت ظلم پدر دور از چشم او محبتی می  کنند اما اصلا باورشان نمی شود که کودک تحت ظلم یک مادر خودشیفته چه سختی هایی می کشد. به خصوص که مادران خودشیفته خود را «بهترین مادر دنیا» هم به دیگران معرفی می کنند! می دانید تنها پناه این بچه کیست؟! در اغلب موارد یا مادربزرگ مادری اش یا خاله و دایی اش. چنین مادری معمولا مادربزرگ پدری و عمه و عمو را هم که  پرانده. زنان خودشیفته روش های دلبری خود از شوهر هم دارند و او را هم علیه فرزند تحریک می کنند. فقط مادر و خواهر خودشان هستند که دستشان را می خوانند و درک می کنند طفل معصوم از دست او چه می کشد.

حالا چرا این مسئله را پیش می کشم؟ دعوای چرکینی  در خانواده گسترده یکی از نوجوانان  کشته شده در پاییز ۱۴۰۱ راه افتاده که به فضای مجازی کشیده. مادر از خاله (یعنی خواهرش) شکایت کرده و مجازات ۳۷ ضربه شلاق برای خواهرش تعیین کرده اند. اگر  در این مملکت یک زن  از خواهر کوچکش شکایت کند می گویند: «برو زن گنده! آدم حامی خواهر کوچکش می شه.  علیه اش  پیش غریبه ها شکایت نمی کنه! برو وقت ما را تلف نکن ما کارهای مهمتری داریم.» اما این دو خواهر چون هر دو گرایش سیاسی ضد حکومت داشتند (مادر پادشاهی خواه هست و خاله  تیپ هنری دارد و چپ امروزی است) ظاهرا  مسئولان بد ندیده اند که دعوا و دشمنی این دو خواهر نخوابد. خلاصه دو خواهر این دشمنی شان را مثل یک هدیه در سینی طلا تقدیم همان ها  کرده اند که ادعای مبارزه با آنها را دارند!.  پادشاهی خواهان از آن سوی آبها به دفاع از مادر علیه خاله فحاشی می کنند. (چه سورپرایزی! پادشاهی خواهان آن سوی آبها، صبح تا شب، کاری جز فحاشی نمی کنند!)

من کاری به دعواهای این دو ندارم. قضاوتی هم بین شان نمی کنم جز آن قضاوت سنتی و عامیانه که «خوبی باید از بزرگتر باشه. خواهر بزرگ باید ببخشه.»

اما این روزها در فضای مجازی در میان فحاشی های رکیک پادشاهی خواهان  عبارت نسبتا مودبانه ای هم زیاد به کار برده می شود که من آن را حتی مضرتر از  آن همه فحاشی می دانم:  به سیاق اصطلاح «دایه مهربان تر از مادر» برای تمسخر خاله «خاله مهربان تر از مادر» به کار می برند. من در مورد زندگی خانوادگی  این کیس خاص چیزی نمی دانم. اما در جامعه ما «خاله های مهربان تر از مادر» بسیارند و (بعد از خدا) تنها پناه نوجوانان  تنها تر از یتیم می باشند. ما باید این را بدانیم. چرا؟! چون خیلی وقت ها این خاله ها کارهای نوجوانان را انجام می دهند و حقوق آنها را پی گیری می کنند. اگر به عنوان خاله، جدی گرفته نشوند (وگفته شود تو که مادر نیستی پس برو پی کارت) نوجوانان دوبل ضربه خواهند دید.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل

دانشجویان عراقی در ایران

+0 به یه ن

بنا به برخی منابع رسمی ایران ۶۰ هزار دانشجوی عراقی در ایران هستند. بنا به برخی منابع دیگر (عمدتا عراقی) این رقم به ۱۰۰ هزار می رسد. یعنی حدود سه چهار درصد دانشجویان در  ایران الان عراقی هستند. درصد  قابل صرفنظری  نیست! باز منابع ایران می نویسند ۹۰ در صد آنها پول می پردازند. با توجه به شهریه ای که می گیرند و خرجی که می کنند به نظر می رسد که سود حاصل از هر دانشجوی عراقی آن قدر هم زیاد نیست. حداکثر بتواند هزینه های آن ده درصدی که بورسیه ایران هستند را بدهد.  در رسانه ها- به خصوص رسانه های اپوزیسیون بسیار می آید که این دانشجوها حشد الشعبی  هستند. تصویری که از آنها مخابره می شوند یک عده مرد ریشوی ریاکار و حیز هست که دختران ایرانی را مورد آزار جنسی قرار می دهند. لابد بین این ۶۰ هزار نفر این تیپ ها هم هستند اما آن تصویری که خود دانشجویان ایرانی ترسیم می کنند چیزی جز این هست. اتفاقا بنا به گفته دانشجویان ایرانی  بیشتر دانشجویان عراقی را دختران عراقی با آرایش غلیظ و لباس های تنگ ترسیم می کنند.

حتما در مورد اعتراضات در همدان علیه دانشجویان عراقی شنیده اید.صرفنظر از این که موافق جذب دانشجوی پولی از کشورهای همسایه باشیم و نباشیم این جوی که الان ایجاد شده مسموم هست.  به نظر می رسد که جریان هایی به طور کامل زیر پوستی از این مسئله سواستفاده می کنند تا جنبش پیشروی «زن زندگی آزادی» را به سمت جریان واپسگرای «مرد میهن آبادی» منحرف کنند. نکات زیر را به خود یادآور شویم تا جنبش «زن زندگی آزادی»ما در این هیاهو آسیب نبیند.

به دانشجویان دختر- اعم بر ایرانی یا عراقی یا افغان یا...- کسی حق ندارد تعرض کند. اگر تعرضی صورت گرفت خود خاطی باید تخطئه و سپس مجازات شود نه تمام مردان هم-قومیت یا هم-ملیت آن فرد خاطی. هر فردی- اعم بر زن و مرد و ایرانی و عراقی و افغان و.... مسئول اعمال خودش هست نه مسئول اعمال هم-قومی هایا همجنسی های خود.

 زنان- صرفنظر از ملیت-  در انتخاب پوشش و آرایش و پیرایش باید آزاد باشند. به محض این که بگوییم پس چرا به آن یکی زن (مثلا به دلیل عراقی بودنش) که از من آرایش غلیظ تری داشت چیزی نگفتید و به من ایراد گرفتید داریم همدست سرکوبگران زنان می شویم چرا که سرکوبگر را دعوت می نماییم که به زنی دیگر- حالا در این مورد از یک ملیت دیگر- هم سرکوبگری خود را تسری دهد. موضع اصولی ما باید اتحاد زنان از همه اقوام و ملیت ها و مذاهب و گرایش ها برای رفع سرکوبگری مرد سالارانه علیه زنان باشد.

پولی شدن دانشگاه ها،  اگر به شیوه درست انجام نگیرد، هم با خودش می تواند فساد مالی به همراه بیاورد و حتی اساتید دانشگاه را هم آلوده به فساد مالی  سازد و هم می تواند به پایین آمدن سطح علمی دانشگاه بیانجامد. چیزی که باید مراقب آن بود این موضوع هست نه یک دعوای قومی و شوینیزم ضد عرب.

در اعتراض به تعرض و یا مزاحمت جنسی به زنان، خود زنان مورد تعرض نباید توسط مردان هم-قوم خود ساکت شوند. زنان در عصر پسامهسا، نیازی به چنین قیم مآبی ندارند.  هر زمان در این گونه اعتراضات جلوتر از خود دختران به حرکت می آیند بدجوری بوی صف کشی های قدرت مردانه بلند می شود.  نتیجه اش هم اغلب جنگ قدرت بین مردان هست که ترکش هایش به زنان خواهد خورد. خود زنان جامعه نباید اجازه دهند که مردان این گونه قیم مآبانه صدای آنان را خاموش سازند.

هرگونه شعار آغشته به نژاد پرستی محکوم هست.

اشتراک و ارسال مطلب به:


فیس بوک تویتر گوگل